عشق سرباز وطن

عشق سرباز وطن

عشق چون حلاج بالا می برد بر دار سر

آن که را عشقی نباشد بر سرش سربار سر

زینت بزم رقیبانی به هر جمعی ولی

می نهم شب از فراقت بر سر دیوار سر

با نگاهی در سرم انداختی دیوانگی

درد ها دارد به سر از دست تو بسیار سر

گاه دل تنگی به دنبال تو ای سرو روان

می رود سر در گریبان بر سر بازار سر

عشق سرباز وطن نازم که در راه شرف

می دهد بهر وطن در جنگ با اشرارسر

سر نهاده تا "رها"یت بر خط و فرمان تو

در قفایت آمده بس راه ناهموار سر

علی میرزائی"رها" 

عشق فانتزی

عشق فانتزی

فانتزی گردیده عشق و عاشقی این روزگا ر

گر تهی گردیده ازدردو غم ِشبهای تار

دیدن معشوق سابق کار آسانی نبود

باپیامک ها سر آمد درد و رنج انتظار

مهریه در روستا ها مس بُد و فرش وگلیم

از مَنی گردیده حالا سکه و دارو ندار

عاشقی در شهر ها باشد حبابی روی آب

چون که در بَله بِرون رسمی نمانده بر مدار

عاشقی مشروط گردیده به خودرو یا به شغل

عاشق و معشوق شرکت کرده گویی در قمار

جای دردی یا که آهی قبل از عاشق شدن

طفل بعد از عاشقی دارد غم شام و نهار

چشم وهم چشمی شده باعث وخرج بی حساب

می کند گر از دکان عاشقی  عاشق فرار

حرفی از عشق و محبت مانده است این روزگار

نی نظامی مانده نی حافظ نه شیخ و شهریار

این غزل گفتم (رها)سال گرد فوت شهریار

عمر او در عاشقی طی شد نبود اورا قرار

علی میرزائی(رها)

عشق فانتزی

عشق فانتزی

فانتزی گردیده عشق و عاشقی این روزگا ر

گر تهی گردیده ازدردو غم ِشبهای تار

دیدن معشوق سابق کار آسانی نبود

باپیامک ها سر آمد درد و رنج انتظار

مهریه در روستا ها مس بُد و فرش وگلیم

از مَنی گردیده حالا سکه و دارو ندار

عاشقی در شهر ها باشد حبابی روی آب

چون که در بَله بِرون رسمی نمانده بر مدار

عاشقی مشروط گردیده به خودرو یا به شغل

عاشق و معشوق شرکت کرده گویی در قمار

جای دردی یا که آهی قبل از عاشق شدن

طفل بعد از عاشقی دارد غم شام و نهار

چشم وهم چشمی شده باعث وخرج بی حساب

می کند گر از دکان عاشقی  عاشق فرار

حرفی از عشق و محبت مانده است این روزگار

نی نظامی مانده نی حافظ نه شیخ و شهریار

این غزل گفتم (رها)سال گرد فوت شهریار

عمر او در عاشقی طی شد نبود اورا قرار

علی میرزائی(رها)

عکس مهتاب

عکس مهتاب

دربیا با ن تشنه د نبال سراب افتا ده  ایم

هم چو گیسوی توما درپیچ وتاب افتاده ایم

چون صدف آغوش بگشایی توشبها بهرغیر

ماز بیم آتشت در اضطراب  افتاده  ایم

چون گهربرموج می غلطیم وهرجا می رویم

گنج آبادیم در شهری خراب  افتاده  ایم

پرتو مهریم پنهان پشت  ابری  تیره  فام

قصه ای ناخوانده ایم و از کتاب افتاده ایم

بس که با عزلت نشینی های خود خو کرده ایم

د رشمار خلق گویی از حساب افتاده ایم

بزم اشک و آه و درد وغم بود دریای عشق

ما به این دریا در ایام  شباب افتاده ایم

مست عشقیم ار گهی آتش به جانی می زنیم

دُرد ناچیزیم در جام شراب افتاده ایم

عمر ما را اعتباری بهر فردای تو نیست

عکس مهتابیم بر روی حباب  افتاده  ایم

یاس خوشبوی سفیدم کو نسیم زلف  تو؟

کزغم و هجران تو در التهاب افتاده ایم

بخت از ما می گریزد چون نگاهت از«رها»

اشک سوزانیم از شمعی مذاب افتاده ایم

علی میرزائی(رها)

علاج آتش دل

علاج آتش دل

دلم رسیده به مویی به موی تو بند است

تو واقفی، چه نیازی مرا به سوگند است

بهار آمدو فصل گل و تماشا شد

چه حاصل است کسی را که پای در بند است

اگر امید سحر بود صبر می کردم

تو بعد و فاصله دانی میان ما چند است

تو را کنار رقیبان خود چو می بینم

مرا ز عالم و آدم بریده پیوند است

نگاه اول تو آتشی به دل افروخت

علاج آتش دل از تو یک شکر خند است

مرا به دشت جنون برد عشق جان سوزت

حساب عاقبت کار با خداوند است

حلاوت تو نمک گیر کرده است مرا

چنان که زهر بنوشم ز دست تو قند است

اگر که درد مرا جان گداز می بینی

خلاف قبله (رها) راهی سمرقند است

علی میرزائی(رها) 

علی ،علی است

علی، علی است

علی،علی است نیازی به مدح ایشان نیست

دلی که جای علی شد دگر پریشان نیست

جهان ِظلم و ستم پر زحیله و تزویر

مگر به دون علی یک جهان ویران نیست؟

به هر کجا که نظر می کنی به اطرافت

مگر که ناله و آه و غم ِیتیمان نیست؟

نشان ز داد علی آن پناه مظلومان

در این زمانه ی بی اعتبار و دوران نیست

علی صفات خدایی به سینه و دل داشت

اگر که تالی ِاو در جهان به ایمان نیست

خراب خانه ی مردم کنند بر سرشان

چو تیغ فاتح ِخیبر و شیر مردان نیست

بود ز برکت ِآقا ،علی و اولاددش

به شان و مرتبه گر کشوری چو ایران نیست

(رها) علی است علی،با زبان قاصر خود

سخن مگو که سخن گفتنت به سامان نیست

علی میرزائی(رها)

عنان دل

عنان دل

چنان عنان دلم را گرفته ای تو زدستم

که می نخورده ،شب و روز با خیال تو مستم

به حوریان بهشتی چه حاجتم چو تو باشی

کنون که بسته به زنجیر تار موی تو هستم

گذاشتم همه عالم برای مردم بی درد

ز ماه و مهر بریدم چو دل به مهر تو بستم

بسا که عقل مرا توبه داده است ز عشقت

نکرده توبه ای و عهد خویش را نشکستم

هزار مرتبه خاکسترم کند اگر این عشق

به سر به کوی تو آیم که آتش  ِتو پرستم

(رها)زجان گذرد جان چه قابل است به راهت

چو مست باده ی عشقم زجان خویش گسستم

علی میرزائی(رها)

عشق مقدر شده

عشق مقدر شده

بس که دیدم شب ِبا روز برابر شده را

باورم نیست دگر کام میسر شده را

سوختم در غم عشق تو اگر آخر عمر

ای بنازم غم این عشق مقدر شده را

دل ِچون آینه ام زنگ کدورت ها داشت

داد عشق تو جلا قلب مکدر شده را

ساختم با کم و با سفره ی خالی اما

دل نبستم به گداهای توانگر شده را

با خیال تو دل از عشق معطر گردید

به که تفویض کنم قلب معطر شده را

چه به جا مانده برایم که به پایت ریزم

"باغ آفت زده را،یا گل پرپر شده را"

درد عشقی که شب و روز مکرر دیدم

کرده ام خسته از این درد مکرر شده را

بوده ام دربدرعشق ِتو آواره ی شهر

کس ندیده چو "رها"رانده ز هر در شده را

علی میرزائی "رها"  

عشق مقدرم

عشق مقدرم

عمری در انتظار تو و چشم بر درم

کوهی ز درد و حسرت تو در برابرم

من را شراب عشق تو ممکن نشد ولی

خون است جای باده به مینا وساغرم

ای سرو من که برگ و برت شد ز دیگران

فرصت نشد که قامت و بالات بنگرم

هر چند حاصل تو مرا درد و اشک بود

جانم فدای درد تو عشق مقدرم

جان داد و جان گرفت مرا شور عشق تو

از جان هزار بار برای تو بگذرم

دیگر چه جای بیم "رها"را از آبرو

بگذشته آب طعنه ی اغیار از سرم

علی میرزائی"رها" 

عشق نا تمام

عشق ناتمام

ندیدی ناله های صبح و، اشک و، آه شامم را

گرفتم نیم شب از سیل اشکم انتقامم را

چو شاخ خشک سیلی خورده از باد خزانم من

سرابست این که می بینی تو چهر ِ سرخ فامم را

نگاه خانمان سوزی و عشق بی سرانجامی

غم و حسرت نموده حاصل شرب مدامم را

تو گویی از شمار افتاده ام در دفتر ایام

چه جای شکوه از یاری، که برد از یاد نامم را

در این دنیای وانفسا خدایا از خوشی مُردم

نگه دارد خدا از چشم بد عیش مدامم را !

به محشر می برم با خود غم یاس سفیدم را

به دنیایی نخواهم داد عشق نا تمامم را

نصیب ما نشد از بزم عشقت سهم چندانی

"رها"خورده رقیبان تو چون سود سهامم را

علی میرزایی "رها"  

عشق نهانی

عشق نهانی

من را چه بهره ای زمی ِارغوانی است

تا چار فصل زندگی من خزانی است

داغی که لاله سان به دلم مانده یادگار

آن داغ حسرتی است که از زندگانی است

دادم جوانی ام که به پیری رسم ولی

دل شرمسار عهد شباب و جوانی است

دوران کودکیّ و جوانیّ و پیری ام

صد زخم دیده ام که ز نظم جهانی است

در حیرتم ز بی خردی که تمام عمر

در جستجوی سایه به دنیای فانی است

این نیمه جان ِمانده پشیزیزی نمی خرند

یاری کن ای اجل که تو را مژدگانی است

درد دلم (رها)به جهانی نمی دهم

کان درد یادگار ز عشقی نهانی است

علی میرزائی(رها)

عطر نرگس رقص باد

عطر نرگس

"عطر نرگس رقص باد آهسته می آید بهار"

گر که آید یا رود ما را به این کارا چه کار

در تقاعد بودن و در خانه ماندن روز وشب

کی ز ما یادی شود در کنج ویران ای برار

بس که ماندم در قفس تحویل سال از یاد رفت

هست بنزین صدی در کارتم از سال  ِپار

عطر گاز و دود آن عمری است مهمان منند

گر که بینی طبع من را این چنین زار و نزار

فصل تابستان اضافه بر دو مهمان قدیم

می رسد رقص پشه همراه عطر تار و مار

چون زند جامی پشه از آن زلال تلخناک

آن چنان وز وز کند تا کر شود گوش سه تار

می شوم خوش دل ازان گاهی به ایام بهار

چون که کمتر می شود بر شانه ام سالی فشار

قافیه باز است و طبع آماده اما وقت کم

ور نه دارم درد دل ها با شما ها بی شمار

در حساب دخل و خرجت می شوی حالی به حال

آن چنان حالی ندارد روزگار کج مدار

ای (رها) با کنج فقرو این فضای وب بساز

گر که دیزی را کنی تعویض با دوغ و خیار

علی میرزائی(رها)

عِقد ثریا

عِقد ثریا

بودم در انتظار که فردا ببینمت

با آن دوچشم نرگس شهلا ببینمت

فردا نبود شام فراق مرا دریغ

دارم امید تا شب یلدا ببینمت

یلدا گذشته است به دون تو هر شبم

یک شب نشد به خواب سراپا ببینمت

موجم به بحر عشق تو یاس سفید من

هرگز نشد به ساحل دریا ببینمت

نام و نشان خویش زمن کرده ای نهان

شاید که در میان "الفبا" ببینمت

"یاحقی" ِ توام و به ساز تو می زنم

باز آی ،تا دوباره "حمیرا" ببینمت

در کهکشان عشق"رها"بی تو مانده است

ای اخترم به عِقد ِ ثریا ببینمت1

علی میرزائی"رها"  

1-عقد ثریا=چند ستاره ی درخشان در صورت فلکی ثور

که صورت گردن بندی را تشکیل داده،پروین

عقل و عشق

عقل و عشق

داغی از غم بر دلم سرو سهی بگذاشتی

دست لرزان مرا دیشب تهی بگذاشتی

آب عقل و عشق در یک جو کجا باشد روان

کاتش غم بر دل دیوانه ام بگذاشتی

عقل آن کس را بود کو را دلی در سینه است

از تو می پرسم برای من دلی بگذاشتی

عاقلان پرواز گر بر بال عقل خود کنند

نازنینا بهر من بال و پری بگذاشتی

گر که از بوی نسیمت لحظه ای خندان شدم

رفتی و مهمان من چشم تری بگذاشتی

کودکی بی دست و پا در مکتب عشق تو ام

تا به بالین رقیب من سری بگذاشتی

عاقلی هوُشیار بودم یاس خوشبوی سفید

بر دل ریش (رها) گر مرهمی بگذاشتی

علی میرزائی(رها)

غرق مهتابم کنی

غرق مهتابم کنی

آمدی از خانه بیرون تا که بی تابم کنی

یا ز صهبای لبت مست از می نابم کنی

از کدامین ره تو رفتی ای امید زندگی

خوب می دانی چسان در دام خود خوابم کنی

چون سرابی دیدمت از دور با چشمی پر آب

از نظر پنهان شدی ناگه که تا آبم کنی

منتظر بودم که بر داری تو عینک را ز چشم

ماه من با یک نگاهی غرق مهتابم کنی

آمدی تا گرد غم شویی ز رخسار (رها)

یا میان موج اشکم غرق سیلابم کنی

علی میرزائی(رها) 

غرور و ناز

 

غرور و ناز

مباد طبع غزل خوانم از نوا افتد

که درد های تو در سینه بی دوا افتد

شفای درد و غمت در دلم غزل باشد

غزال من تو بخوان تا به دل شفا افتد

به دل حیای دو چشم تو لذتی دارد

مباد آن که دو بد مست از حیا افتد

کشنده تر ز غمت نازنین رقیبانند

خوش است درد،رقیبم اگر ز پا افتد

غرور و ناز تو را من به جان خریدارم

مباد تا نگهی بر تو ناروا افتد

غم تو یاس سفیدم ز دل نخواهد رفت

(رها)مباد ز غم های تو جدا افتد

علی میرزائی(رها)

غرورم را تو بشکستی

غرورم را تو بشکستی

زدل بردی عزیز من چرا مهر و وفا امروز

به درد و غم مرا کردی دو باره مبتلا امروز

به جرم مهر ورزیدن به ماهی ای امید من

چرا بستی چنین محکم در لطف و صفا امروز

تو شادی آفرین بودی دوای درد جان کاهم

چه کردم کاین چنین گشتی تو بی مهر و وفا امروز

از آن چشمان بد مست و دو گیسوی سیاهت من

شکایت های دل دارم بسی پیش خدا امروز

چو قلب من ز بی مهری غرورم را تو بشکستی

اگر چه باز می بینم به چشمانت حیا امروز

مصیبت های دل گفتم بسی از عشق جان سوزت

غمی کز آن سخن گویم بود دردی جدا امروز

برای چیدن یک گل ز باغی کی روا باشد

که در قلبم خلد هر دم عزیزم خارها امروز

منم آن صید در دامت چرا ای نازنین من

کمر باریک تر بستی پی قتل (رها) امروز

علی میرزائی (رها)

غریب آشنا

غریب آشنا

به حال خود بخندم یا بگریم

روم جایی که دیگر بر نگردم

نجوید کس دگر نام و نشانم

نبیند کس غم پنهان و دردم

به هر جمعی غریب آشنایم

روم با آشنا بیگانه گردم

ز سوز آتش دل بی قرارم

به چشم دیگران خاموش و سردم

روم آن جا که نا محرم نداند

که بودم یا چه بودم یا چه کردم

مگر باد صبا روزی رساند

غباری را به دامانت ز گردم

اگر دیدی (رها) یاس سفیدم

مگو با او سخن از رنگ زردم

علی میرزائی(رها)

غریبانه

غریبانه

در باغ غم عشق، غریبانه چمیدیم

از خرمن این باغ یکی دانه نچیدیم

پروانه صفت در طلب یک گل بی خار

بیهوده ازین شاخه به آن شاخه پریدیم

در راه پر از پیچ و خم عشق دریغا

صد درد کشیدیم و به درمان نرسیدیم

خوش بود دل ما به قد سرو نگاری

حاصل چه شد از آن چه که گفتیم و شنیدیم؟

این سرو قدان ،ماه رخان را چه شد آخر؟

هم عاشق و معشوق به ویرانه رمیدیم

تا چشم گشودیم،نپیموده ره عشق

دیدیم که در چشم بتان بازخریدیم

دیوان"رها"حاصل آن،جمله دو حرف است

تاراج جوانی، غم یاری که  ندیدیم

علی میرزائی"رها"  

غزل

غزل

غزل چون گفته شد با هر زبانی

حکایت دارد از دردی  نهانی

نبود ار درد شاعر هم نبودی

نمی گردید شعرش جاودانی

غزل یک سر همه سوز و گداز است

اگر پیری سراید یا جوانی

غزل تا رودکی از مولیان گفت

به رحم آورد خون خوار ژیانی

غزل فاخر ترین وزن عروضی است

اگر رسم غزل گفتن بدانی

کسی کو در غزل  استاد باشد

بریزد در دلت شهد معانی

زلال شعر اگر از دل بر آید

به کامت ریزد آب زندگانی

گر از جام غزل پیمانه نوشی

چه غم گر نیست جام ارغوانی

غزل جای مسکن بهر تسکین

تو باید صبح و ظهر و شب بخوانی

غزل های بزرگانی چو (حافظ)

برد ما را به  اوج  لا  مکانی

ز ناسوتت به لاهوتت رساند

به ایجاز و زبان بی زبانی

اگر در آسمان شعر دنیا

بود شعرش چو شعرای یمانی

اگر یا ایها الساقی بخوانی

ندانی این جهان یا آن جهانی

ادر کا ساً و ناولها بماند

که قدر شعر حافظ را بدانی

نخواهد بود بیم موج و گرداب

(رها)ساحل چو از حائل بدانی

علی میرزائی"رها"

غزل عاشورا

غزل عاشورا

امشب ز بی وفایی دنیا گریستم

یاد آمد از حسینم و تنها گریستم

با تشنه گان جان به لب ساحل فرات

در خلوتم نشسته وشب را گریستم

بر دامن حسین سر خونین اکبرش

دیدم به داغ سینه ی لیلا گریستم

دیدم به نهر علقمه تنها ترین شهید

دست از تنش جدا و به صحرا گریستم

در واپسین وداع حسین با رقیه کو

بنهاد سر به سینه ی بابا گریستم

"آیا کسی بود که کند یاری حسین"

با گوش جان شنیدم و دریا گریستم

با آن نگاه آخر زینب به قتلگاه

بر هر دو نور دیده ی زهرا گریستم

در این جهان یزید فراوان حسین کم است

بر درد بی حسینی دنیا گریستم

شعری نگفته است "رها"لایق حسین

بر حال خود ز درد تمنا گریستم

علی میرزائی "رها" 

غزل عسل

غزل عسل

عاشق شدم به چهره ی ماه ندیده ام

با یک پیام ساده ای از نور دیده ام

سروی که مهر او به دلم نقش بسته است

در سینه ام به کلک خیالم کشیده ام

لیلا صفت عنان دلم را ربو ده است

مجنون صفت به دامن صحرا رمیده ام

عشقت بسوخت آتش آن تار و پود من

دردت شکست شانه و پشت خمیده ام

سبز است از قدوم تو ای ابر نوبهار

این خانه ی ِکویری ِخشکی کشیده ام

لاف محبت از چه زنی با (رها)ز دور

بنما سفر به طوس ببین خون دیده ام

علی میرزائی"رها"

غزلی به سبک نو

کارون       

ریز گردم در هوای عشق بی پایان تو

از خراسان رهسپارم سوی خوزستان تو

سیل اشکم رود کارون من است ای نازنین

هست جاری از غم تو سوی آبادان تو

پسته ی خندان لب های تو از درد و غمت

کرده سرگردان مرا در باغ رفسنجان تو

تو هلوی آب دار مشهدی باغ امید

همرهت حتی نباشد چاقوی زنجان تو

گر که در بوشهر یا نوشهر باشی فرق نیست

می شود آب و هو.ای هر دو چون گیلان تو

از موازین غزل هایم تخطی کرده ام

تا به سبک نو سرایم یک غزل قربان تو

دست و پایم را تو عمری در حنا بگذاشتی

نیست پروایی (رها) را دیگر از کرمان تو

علی میرزائی (رها)

غصه ی بی همزبانی

غصه ی بی همزبانی

من آن مرغم كه دارم حسرت بی آشيانی ها

به دل دارم چو كوهی غصه ی بی همزبانی ها

كجايی آشنای دل كه احوالم نمی پرسی؟

نمی داند کسی جز تو زبان بی زبانی ها

چه شبها سوختم چون شمع وآهی برنشد ازدل

نيامد صبح اميدی كه بينم کامرانی   ها

منم آن در به در كزهردری رفتم جفا ديدم

نديدم از كسی حتی ز خود من  مهربانی ها

بسی گفتند از شور جوانی  ديگران  اما

نبوييدم گلی از باغ  پر شور جوانی ها

به بی نام و نشانی گشته ام آوازه ی شهرم

خدايا ده نشان من تو كوی بی نشانی ها

چنان آش ِدهن سوزی نبود این عمر ِ بی حاصل

جوابم سرگرانی بود از روشن روانی ها

ندیدم قطره ای شادی (رها) در بحر غم هایم

نفهمیدم به عمر خویش طعم شادمانی ها

علی میرزائی(رها) 

غم پدر

غم پدر

اگر غمی ز غمی باز تازه تر دارم

به دل هنوز غمت نازنین پدر دارم

اگر که شصت وَ هفتاد یا که هشتادم

تو را هنوز پدر، خویشتن پسر دارم

از آن زمان که پدر ترک آشیان کردی

هنوز در غم تو اشک در بصر دارم

نسیم صبح به اشک شبانه ام خندید

برای آمدنت دیده سوی در دارم

غم ِتو ای پدر ِمن زدل نخواهد رفت

که تا ز داغ تو صد زخم بر جگر دارم

علی میرزائی(رها)

غم روزانه

غم روزانه

عشق تو، من را به جمع عاشقان افسانه کرد

تا که چشمان بلاخیزت مرا دیوانه کرد

در شگفتم آن همه مهر و محبت ها چه شد؟

بردی از یادم غمت درخانه ی دل لانه کرد

ساختم با آرزویت نازنین کاخی بلند

کاخ امید مرا بی مهریت ویرانه کرد

هم چنان با یاد و نامت عشق بازی می کنم

گر چه دست غیر با موی تو کار شانه کرد

آتش هجرتو کاری کرد با من بد تر از

آن چه از نزدیکی خود شمع با پروانه کرد

کوهی از غم های عالم در دلم باشد "رها"

کی توانم چاره ی درد و غم روزانه کرد؟

علی میرزائی"رها" 

غم عشق

غم عشق

تو بر موج خيال من پريوا ر

نشستي و مرا كردي گرفتار

دراين غمخانه ي بي جان و خاموش

مرا مثل تومهماني سزاوار

غم عشق تو ونازترا هم

خريدارم خريدارم خريدار

دلم بشكسته زان چشم خمارت

كه من ازدل تو يي ازديده بيما ر

بسي درنا اميدي ها اميد است

من ديوانه را باشي توغمخوار

به ان لعل لب وموي تو سوگند

نمي خواهم كسي جزتو پرستار

اگر خارتوام اي نازنين گل

دراين عالم گلي كي بوده بي خار

قدم بگذاربر چشم ترمن

كه با مژگان كنم راه تو هموار

نمي دانم كه هستي يا چه هستي

كه مي گردم به دورت مثل پرگا ر

ولي دانم چنان خوبي كه نرگس

عرق كرده به ماه دي به گلزار

اگرمردم بدان در آرزويم

كه بينم در قيامت قامت يا ر

به شهروخانه ي خودمن غريبم

به دون تو گرفتارم گرفتار

تراچون گوهري درخانه ي دل

نگهدارد (رها)با شوق بسيا ر

علی میرزائی(رها)

غم ناکامی

غم ناکامی

عهد کردم که ز باغ تو نچینم ثمری

مگر آن دم که رسد از پی شامم سحری

گاهی ار جرعه یی از جام لبت می نوشم

از لب خشک من و سوز دلم با خبری

آهم از حسرت تو دوش به افلاک رسید

تا ز دست من دیوانه زدی بال و پری

آن قدر گریه کنم در غم ناکامی خویش

تا به رحم آیی و از جرم و خطایم گذری

یاس خوش بوی سفیدم تو امیدم باشی

در دل خون شده ام نیست امید دگری

مهربانی به رقیبان مکن ای سرو روان

تا که دارم غم آوارگی و دربدری

راه ما پر خطرو سینه پر از خاطره هاست

مرغ طوفان زده را نیست از این ره حذری

همتی تا که ره عشق به مقصود بریم

چون نمانیم بماند زغم ما سمری

سر یک موی تو را من به دو عالم ندهم

گر کنی یا نکنی سوی (رها) یت نظری

علی میرزائی "رها"

فردای دل

فردای دل

عاشقان نالند از غم های نا پیدای دل

من ز رگبار غمت گردیده ام رسوای دل

شعله ی آهم اگرهر شب به گردون می رسد

خرمنی از آتشم در سینه باشد جای دل

کار دل از دست تو آخر به رسوایی کشد

درد و غم هایت نویسم روز و شب تا پای دل

نامه های عاشقانه جای پای اشک داشت

با خبر معشوق بود از اشک سیل آسای دل

با پیامک عاشقی ها فانتزی گردیده است

رو به ویرانی رود زین عاشقی دنیای دل

بیم آن دارم بماند خون من بر گردنت

گر که طوفانی شود ازموج غم دریای دل

عشق مه رویان به دل، بازی بود با آتشی،

کور می گردی ز دودش کی شود گرمای دل

اعتباری نیست امروزی به این دیوانه دل

ای "رها" داری چه امّیدی تو از فردای دل

علی میرزائی"رها"

فرش عشق

فرش عشق

بین خوبان دلبری مثل تو شور انگیز نیست

عاشقی از عشق،قلبش مثل من لبریز نیست

گر چه می دانم که وصلت نازنین نا ممکن است

خوب می دانی مرا از عشق تو پرهیز نیست

فرش عشقت را گره اندر گره در قلب خود

بافتم با خون دل فرشی که در تبریز نیست

چار فصل زندگی طی شد،به ناکامی گذشت

من ندیدم در بهاران آن چه در پاییز نیست

خانه ی خود را به دست خویش ویران کرده ام

احتیاج حمله ای از جانب چنگیز نیست

دام عشقی را نهادی خود"رها"بر گردنت

نیک می دانی کسی مثل تو حلق آویز نیست

علی میرزایی"رها"