دیوانه ای کمتر

دیوانه ای کمتر

اگرازمن گذشتي مي روم ديوانه اي كمتر

زبان ازشكوه مي بندم دگر افسانه اي كمتر

بسی پروانه آسا سوختم شبهاي هجرانت

فدای تار مویت نازنین پروانه ای کمتر

اگر برباد دادي خاك اين ويرانه ي دل را

چه غم دراين خراب آباد گر ويرانه اي كمتر

ز بيم  باغبانت ناله ام را کرده ای خاموش

هزار بي دلي را ناله ي مستانه اي كمتر

تو داري محرم  بسيار و من بيگانه ام با تو

به جمع آن همه محرم چومن بيگانه اي كمتر

اگر مردم دراين بستر پرستاري مكن از من

به قصرآرزوهاي توهم دندانه اي كمتر

شراب جام اغياري و در پيمانه ام خون است

شكستي گرتواين پيمانه را پيمانه اي كمتر

به سالي مست مي سازي مرا از باده ی ِعشقت

نسازي هم (رها)راد باده ي سالانه اي كمتر

علي ميرزايي (رها)

دیوانه ی عشق

دیوانه ی عشق

باشد  آن  چشم   بلاخیز  آفت  جانم   هنوز

می رسد هر شب به گردون آه سوزانم هنوز

حسرت روی ترا در سینه دارم روز و شب

اشک و آه و درد و غم  باشند مهمانم  هنوز

یاس  خوشبوی سفیدم  سایه  افکندی به غیر

نیستی  آگه  مگر  از  داغ   پنهانم    هنوز

گر چه عمری سوختم چون شمع از هجران تو

هم چنان می سوزم و بر عهد و پیمانم هنوز

بس که دیدم آرمیدن های گل در پای خار

می چکد خونابه ی چشمم به دامانم هنوز

گل فراوان است در گلزار خوبان چون کنم

تا که دل خون تو ای سرو خرامانم هنوز

با تغافل های خود جانم به لب آورده ای

چشم بر  راه   توام با چشم گریانم هنوز

من همان دیوانه ی عشقم که بودم از ازل

می دهد بوی جنون اوراق دیوانم هنوز

گر ندارد پختگی شعر (رها) عیبم مکن

بر سر خوان ادب یک تازه مهمانم هنوز

علی میرزائی"رها" 

راحت جان

راحت جان

مژده ای دل که تو را راحت جان می آید

از سراپرده برون ماه نهان می آید

امشبی ای دل پر درد تو با غصه بساز

بهر دل داری ما سرو روان می آید

مهلتی قافله ی اشک نپاشید از هم

تا زره قافله سالار جهان می آید

ای دل و دیده بهاری نبود بهر شما

پَی ِ هر نغمه ی گل باد خزان می آید

ای (رها)مونس دیرینه ی تو غم باشد

هر صباحی غمی از دور زمان می آید

علی میرزائی(رها)

راز پنهان

راز پنهان

این دل دیوانه ام از درد هجران پر شده است

از غم عشق تو و این راز پنهان پر شده است

گرد بادی بوده ام عمری به صحرای غمت

از به هر سو تاختن هایم بیابان پر شده است

از غزل ،از بیت هایم صفحه های فیس بوک

خوب بنگر نازنین با آه و افغان پر شده است

عشق خود از من نگیری یاس خوشبوی سفید

دفتر شعرم ز بویت چون گلستان پر شده است

پانصد و چل تا غزل دارم به نامت تا کنون

از غزلهای به اشک آلوده دیوان پر شده است

می زدم بر سیم آخر تا به دست آرم تو را

حیف، ظرف ِچند روز ِ،ِروبه پایان پر شده است

چاپ دیوانم میسر نیست سانسور می شود

چون ز آغوش و کنار و وصف خوبان پر شده است

شعرهایم مثل عمرم رو به پایان می رود

کاسه ی صبر(رها) از عشق سوزان پر شده است

علی میرزائی(رها)  

راه خویش بگیرم

راه خویش بگیرم

در دست روزگار اسیرم فقط همین

آماده ام که بی تو بمیرم فقط همین

آفت زده به باغ وجودم، نشان بده

راهی که راه خویش بگیرم فقط همین

تمرین پیری ام به جوانی نموده ام

عمری است رنگ موی، چو شیرم فقط همین

دیدم به راه دوستی و آرزوی خود

صد پیچ و خم به راه و مسیرم فقط همین

تیپا چو سنگ خورده نشانی نداشتم

چون بوده ام دبیر، دبیرم فقط همین

دیدم نمایشی است "رها" روزگار ما

حتی اگر امیر کبیرم فقط همین

علی میرزائی"رها" 

راه سفر گیرم

راه سفر گیرم

کنون کز شهد لب های تو جامی بر نمی گیرم

همان بهتر که تا بار دگر راه سفر گیرم

گریبان پاره داری پیش خاری مثل گل هر دم

به خاکم افکنی چون شبنمی گر دامنت گیرم

ز دست سست عهدی های تو جانم به لب آمد

بود از سخت جانی ها اگر امشب نمی میرم

نموده عشق سوزان تو خوارم پیش هر ناکس

به سرو قامتت سوگند کز این زندگی سیرم

تو پیوند محبت با رقیبان بسته ای ای گل

چرا بیهوده داری نازنین در بند و زنجیرم

تو ای آرام جان فرزانه ای را همنشین داری

چه غم از این که من دیوانه و بی عقل و تدبیرم

غم عشقش مگیر از من خدایا گر چه بی رحم است

سر مویی نگردد کم از او کز غصه می میرم

(رها)بر آتش عشقش سپندی آبرو مند است

بنازم آتش این عشق را کو کرده تقدیرم

علی میرزائی(رها)

رحلت حضرت رسول(ص)

رحلت حضرت رسول اکرم(ص)

رحلت جانسوز ختم المرسلين

تسليت بادا به  كل   مسلمين

آن كه قبل ازرحلت خودبوده است

مدتي مهمان رب العا لمين

فاطمه(س)درهجرتش تسبيح خوان

تاكه آمد بوسه ي حق بر جبين

جاي آن داردكه در هجران او

اشك و خون بارد زچشم مسلمين

سال گرد رحلت جد حسن(ع)

همزمان شد باعروج فخردين

فخردين يعني كريم اهل بيت

شد شهيد راه حق آن نازنين

اي حسن(ع)درياب اين درماندگان

زين همه ظلم وستم روي زمين

آخرماه صفر هم شد شهيد

بوالحسن يعني امام هشتمين

اي رضاجان(ع) حج ماپيچارگان

هستي ودارم به اين مطلب يقين

چون مقيم مشهد ت باشد«رها»

ازكه جويد جز(رضا) اونستعين

علی میرزائی "رها"

شهادت حضرت امام رضا(ع)

شهادت حضرت امام رضا(ع)رضا

 رضا از خدعه ي مامون خبر داشت

كجا او بر وليعهدي  نظر داشت ؟

همان عزم حسين د ر راه  كوفه

رضا هم د ر ره مشهد به سر داشت

غرض اتمام حجت بود  اما

كجا اين فهم قوم بي بصر داشت

هويدا كرد «آقا» از  امامت

نشان هايي  كه بر مردم اثر داشت

شدند آگاه  مردم  از  حقيقت

كه از مامون نقاب خدعه برداشت

چومامون ماند با رسوائي خويش

فقط يك راه حل آن  بي بصر داشت

امام هشتمين را   كرد  مسموم

چه سفاكي به دل آن بد گهر داشت

ائمه جمله گي  يك  ره  گزيدند

كه رسوايي براي كفر و شر داشت

شجاعت با شهاد ت بود اين  ره

كه كاخ ظلم را زير و زبر داشت

غروب آخرین روز صفر بود

حريم و هم  حرم نيلي به بر داشت

كبوتر بچه  اي  د ر صحن عليا

كنا ر زائرين  سر زير پر داشت

صداي ناله اي را هم شنيد م

چه داغي اين كبوتر بر جگر داشت

تقاعد د ر كنا ر  با رگاهش

برايم  روزگاري  پر ثمر داشت

نيم شاعر كراما ت اما م است

كه طبع خسته ام را پر شرر داشت

به سبكي ساده و از روي ايما ن

«رها»اين گفتگو باچشم تر داشت

علی میرزائی"رها"

رکورد جوانی

رکورد جوانی

ای نوگل ِبهاری ِاز شاخه رسته ام

باعشق رویت از همه عالم گسسته ام

از شوق آن دوچشم تو یاس سفید من

پیرانه سر رکورد ِجوانی شکسته ام

در آرزوی ِقامت ِسرو ِتو نازنین

برگی خزانیم که به پایت نشسته ام

"گینس"اگر ز درد و غمم با خبر شود

ماگزیمم است نمره ی این جان خسته ام

عید آمد و بهار شد و روز سیزده

بنگر کنار ِسبزه چه تنها نشسته ام

تبریک و شاد باش شنیدم ز دوستان

دردا که نیست عید و بهاری خجسته ام

گاهی نظر به توس کن و کلبه ی "رها"

بنگر چگونه چشم به راه تو بسته ام

علی میرزائی "رها"

رگبار شهاب

رگبار شهاب

دارند امید نگه از چشم سیاهت

صد یوسف درمانده ی افتاده به چاهت

با طرز نگاه تو ز چشمان بلاخیز

رگبار شهاب است به هر برق نگاهت

از پرده برون آی و ببین مانده هزاران

قربانی دل داده ی افتاده به راهت

حیران تو ماندند از آن روز که دیدند

از ابر حجاب تو برون آمده ماهت

برد از کف هر عامی و عارف دل و ایمان

لب خند " ژکوند "ی شده ی گاه به گاهت

با این همه دارند قبول ای بت زیبا

زیبایی تو بوده فقط جرم و گناهت

تا چند "رها" در غم عشقش تو بمانی؟

دیگر نکند بر دل سنگش اثر آهت

علی میرزائی "رها"  

رنج و عذاب

رنج و عذاب

زندگی رنج و عذاب است تو هم میدانی

آرزو ها چو سراب است تو هم می دانی

هر که عاشق شود و خرمن جان سوزاند

عاقبت خانه خراب است تو هم می دانی

کودکی ها و جوانی به غم و درد گذشت

دلم از غصه کباب است تو هم می دانی

ضد حالی زدن و حال شما بد کردن

دور از عقل و صواب است تو هم می دانی

طبع طناز در این قافیه از طنز افتاد

صحبت از حرف حساب است تو هم می دانی

هر کسی آمد و حرفی زد و بارش را بست

نقش اندیشه بر آب است تو هم می دانی

بهر آن ها که شب و روز تفاوت دارد

موسم خوردن و خواب است تو هم می دانی

ما که از تاب و تب و توش و توان افتادیم

سهم ما دود کباب است تو هم می دانی

بم و ژاپن سزد ار مایه ی عبرت گردد

زندگی روی حباب است تو هم می دانی

جام ما خالی و از دور و شمار افتادیم

مستی از درد شراب است تو هم می دانی

پیری و معرکه گیریّ (رها)ثابت کرد

دور ،دوران شباب است تو هم می دانی

علی میرزائی(رها)

رو به قبله

رو به قبله
چه شبهایی که با بیچارگی شب را سحر کردم

تو را دیدم خودم را نازنین بیچاره تر کردم

دلم غمخانه ی غم های عالم بود و حیرانم

چرا از نو غمی سر بار ِغم های دگر کردم

غم سنگین عشقت را دل من بر نمی تابد

اگر عمری به غم های دل دیوانه سر کردم

مرا شعر و کتاب و محنت و کنج ِفراغی بود

بلایی آمد از چشم تو خود را در به در کردم

به کار ِبستن ِبار ِسفر زین خاکدان بودم

نشانی از تو دیدم سویت آهنگ سفر کردم

(رها) با این بلای آسمانی عالمی دارد

که هر شب رو به قبله بر رهش عمری نظر کردم

علی میرزائی(رها) 

روز های عمر

روز های عمر

تشنه کامی ر ا عزیزم تشنه تر کردی چرا

آتش سوزان دل را شعله ور کردی چرا

از رهی دور آمدم با صد نیاز و آرزو

این سفر از هر سفر با من بتر کردی چرا

روز های عمر ما را مهلت بسیار نیست

فرصتی خیلی گران را بی ثمر کردی چرا

می توانستی تو دستی بر پر و بالم کشی

دانه ی دام مرا خون جگر کردی چرا

مرغک بی آشیانی را تو کردی در قفس

پیش چشمش با رقیب او سحر کردی چرا

از من بشکسته بالی نازنین غافل شدی

عمر من بیهوده در دامت هدر کردی چرا

گر چه گل بی خار نبود ای خدا یار مرا

همنشین با مردم کوته نظر کردی چرا

از تو می خواهد (رها)یاس سفید خویش را

آه صبح و شام من را بی اثر کردی چرا

علی میرزائی(رها)

رورگار وانفسا

روزگار وا نفسا

سخن وَ شعر مرا گر ز غصه سر باری است

به همره سخنم اشک چشم من جاری است

از این زمانه ی بی اعتبار و نا اهلان

به جان خسته ی من زخم های بسیاری است

من از طناب سیاه و سفید می ترسم

به راه خویش چو بینم گمان کنم ماری است

چه جای امن در این روز گار وا نفسا

که پر ز حیله و نیرنگ و از ریاکاری است

جهان به سر زنشی ای (رها) نمی ارزد

مرا چه عیش به جایی که این همه خواری است

علی میرزائی(رها)

روزگاران قدیم

روزگاران قدیم

بنازم روزگاران قدیم و دوره ی فانوس

که بودی سفره خالی ،چشم سیر و،خواب بی کابوس

به هر جا پای بنهادم نشان مهربانی بود

ندیدم در گذرگاهی،نشان از دزد و از جاسوس

دریغا گوی آدم های انسانم که کمیابند

به حال مردم بیچاره دایم می خورم افسوس

مرا در کوره راه زندگی بس پیچ و خم باشد

ندارد پیچ و خم های رهم را جاده ی چالوس

گمان دارم نبوده وضع دنیا نا به سامان تر

از اوضاع کنونی جهان از عهد دقیانوس

عروسی ها عزا گردیده در هر گوشه ی عالم

به دست صاحبان قدرت از آن سوی اقیانوس

چه شد آن مهربانی ها،چه شد آن همزبانی ها

"رها "گردیده ام جدّاً من از نوع بشر مایوس

علی میرزائی"رها" 

روسری و مقنعه

روسری و مقنعه

با روسری و مقنعه فرقی تو نداری

با گونه ی چون سیب و زنخدان که تو داری

ماهی که یکی نیمه ی آن سایه گرفته است

با نیمه ی دیگر همه را جان به لب آری

گر مقنعه بر داری از آن چهره ی زیبا

باشد که بر آری ز دو عالم تو دماری

هر چشم که آن چشم سیاه تو ببیند

صبراست نه اورا ونه آرام و قراری

بهتر که تو روبنده زنی ای مه زیبا

تا دل نکند آرزوی بوس و کناری

در خیل بتان سرو قد و ماه ِمنیری

جز ناز و جفا عیب تو دانی که نداری

با این همه ترسم که (رها)با قد ِ رعنا

آواره کند خلق ز هر شهر و دیاری

علی میرزائی  (رها)

روی آتشگون

روی آتشگون

چو سایه در قفایت آمدم از شهر خود بیرون
به دنبالت شدم لیلای من آواره چون مجنون

ندارم الفتی با ماه و مهر ِ آسمان دیگر
"چراغ راه ما کن چشم جادو روی آتشگون"

تو بردی آبروی سروها، در باغ و بستان ها
به هر باغی نهادی تا قدم با قامت موزون

چو کبکی می خرامی در تفرّجگاه قصر خود
که هر گام تو،ترکیبی ز نُوت هایی است در "قانون"1

"ملک"آهنگ های "گریه ی لیلی"که زیبا ساخت2
گمان دارم که با آهنگ ِ رفتار تو شد افسون

اگر بودی زمان "ابن سینا"ای طبیب من
به دستور تو می افزود چندین نسخه در "قانون"3

ز عشقت انقلابی کرده ای در جسم و جان من
بیا بنشین برای عشق من بنویس یک قانون

تو عین عشقی ای سرو سهی قامت نمی دانی
شدی شعر "رها" را،هم،ردیف و قافیه،مضمون

علی میرزائی(رها) 
1- قانون =نوعی ساز زهی
2اسدالله خان ملگ سازنده ی آهنگ گریه لیلی
3قانون =کتاب قانون ابن سینا در طب

ره صد ساله

ره صد ساله

ز درد حسرت رویت اگر یک دم نیا سودم

ولی در چشم تو در امتحان عشق مردودم

دل پر خون و پای خسته من در وادی عشقت

ره صد ساله را ای نازنین یک روزه پیمودم

ندیدم جز غم جان سوز عشقت در دل خونم

به هر صبح غم انگیزی که چشم خویش بگشودم

دلم غم خانه ی عشق تو و هر بامدادی من

غمی نو بر سر غم های این غم خانه افزودم

نصیبم دامن اشکی است هر شب در فراق تو

چو کوهی زیر رگبار غم این عشق فرسودم

ز ناز خار بر گل شکوه ها دارم به دل اما

تو خوارم کردی ار گاهی زبان شکوه بگشودم

فرو بستی تو چشم لطف از دیوانه ات ور نه

همان دیوانه ای هستم که از روز ازل بودم

مرا گر زنده می بینی به یاد حرف جان سوزی است

که روزی از دهان غنچه مانند تو بشنودم

(رها)را ترک جان آسان تراست از گلبنی چون تو

اگر چون شبنمی بر دامنت یک دم نیاسودم

علی میرزائی(رها) 

ز در درایی

ز در،درآیی

چه شود که نازنینم تو شبی ز در، درآیی

بدهی به شام تارم تو صفا و روشنایی

بنشانمت کنارم و سر آید انتظارم

ببرد نگاه مستت ز دلم غم جدایی

ز غریب بی نشانی که به شهر خود غریب است

چه خوش است دلگشایی و چه خوشتر آشنایی

دلم از فراق خون شد و دو روز عمر طی شد

دل من ربودی اما و نکرده ای وفایی

دل من چرا شکستی ،پس از آن که عهد بستی

چه خوش است عشق و مستی که بود ز بی ریایی

من و اشک نیم شب ها شده ایم هر دو تنها

که ز مرغ شب نبینم به سحرگه اعتنایی

شب و روز رفت یکسان  من و اشک  ِغم به دامان

تو بیا بده (رها) را ز غمت شبی رهایی

علی میرزائی(رها) 

زبان خلق

زبان خلق

به راه عشق تو عمری است سر به راه و خموشم

نشد که باده ز دست تو گل عذار بنوشم

به یک نگاه تو ترک دیار و یار نمودم

به حلقه حلقه ی مویت قسم که حلقه بگوشم

جفا نکردم و دیدم وفا نکردی و کردم

نگیر باده ز دستم امید من که بهوشم

زبان خلق به ویرانه رانده ام ز کنارت

گمان مکن تو که بی مهرم و افاده فروشم

نمانده آه مرا تا دهم و ناله بگیرم

به کنج فقر ز هجرت خُمی ز باده بجوشم

"رها"چو سایه به دنبال تو دوان همه جا بود

کنون چگونه توانم که چشم از تو بپوشم

بریدم از همه گل ها به جز تو یاس سفیدم

امید بود شوم "ویگن" و تو نیز "گو گوشم"

علی میرزائی"رها"

زکات چشم سیاه

زکات چشم سیاه

به اوج ِصفحه به کاوِر نشسته ای بانو

چه چشم ها که به چشمت تو بسته ای بانو

خدا کند که نیفتد به چشم زیبایت

دو چشم خسته ای از، دل شکسته ای بانو

زکات چشم سیاه و کمان ابرویت

بکن تو هدیه به بیمار خسته ای با نو

ازآن غرور دوچشم سیاه تو خواندم

که از زمین و زمان دل گسسته ای بانو

به باغ گل ندهم نسبتت که عین خطاست

که خود بهاری و عید خجسته ای بانو

"رها"چو آن بَرو رو را قیاس با گل کرد

چو گلبنی که ز یک شاخه رسته ای بانو

علی میرزائی"رها"

زلیخا باش

زلیخا باش

بنا باشد اگر عشقم برایت سرسری باشد

ندارد فرق رقصت آذری یا بندری باشد

تویی بالنده ی سرفصل  عشق و شور و شیدایی

منم بیچاره با دردی که حد اکثری باشد

زلیخا باش تا من یوسف بیچاره ات باشم

نه آن یوسف که اورا منصب پیغمبری باشد

تو بودی باغ امیدم که دارم حسرتت در دل

چه بردم حاصل از باغی که مال دیگری باشد

نرفتی لحظه ای از یاد من در خواب و بیداری

که در رویای من مثل تو یار محشری باشد

روم گنج فراغی کنج ویرانی به بر گیرم

"رها"بس، خاطرات عشق او با دفتری باشد

علی میرزائی"رها" 

زلیخایی نکردی

زلیخایی نکردی

فکر کردی آن شب غمبار یادم می رود

در کنارم باشی و غمخوار یادم می رود؟

کردی آن شب در دلم برنامه ریزی عشق را

ریختی در دل تو نرم افزار یادم می رود؟

پیش چشمم کرده بودی جلوه در بزم رقیب

از تو آن رفتار دل آزار یادم می رود؟

گفته بودی عاشقت هستم نه از روی هوس

آن همه قول و قرار انگار یادم می رود؟

مانده ام دست تهی با گریه های نیم شب

اشک و آه و روی بر دیوار یادم می رود؟

یوسف خود را زلیخایی نکردی ،منتظر،

مانده بودم بر سر بازار یادم می رود؟

در بهارستان تهران وعده گاه ما مگر

پشت ایوان سپهسالار یادم می رود

دفتر شعری سروده در غم  ِ عشقت "رها"

بی تو کم کم بی وفا اشعار یادم می رود

علی میرزائی  "رها" 

زمان ربنا

زمان ربّنا

دلم دردی ز دست نازنینی دلربا دارد

نمی داند ولی افسوس دردی بی دوا دارد

اگر یک عمر بودم شاعر چشم سیاه او

کجا او گوشه ی چشمی به این یک لا قبا دارد

گمان کردم که شرط عاشقی عهد و وفا باشد

ندانستم که عشق و عاشقی شاه و گدا دارد

کسی کو یار در بر، جام صهبا در کفش باشد

چه غم از موج و طوفان،کشتی  ِ بی ناخدا دارد

بود یک داستان سینمایی روزگار ما

فراوان عاشق بازیگر آدم نما دارد

بلایی آسمانی،روزه دار عشق او بودم

که در بد عهدی و نامهربانی دکترا دارد

دریغا او نپرسید از "رها"ی روزه دار خود

چه حالی روزه داری در زمان ربّنا دارد

علی میرزائی "رها"   

زنجیر تقدیر

زنجبر تقدیر

یار دیگر باید و عهد و وفای دیگری

کاش می شد در دل من کودتای دیگری

ماهی از نو جانشین ماه دیگر می شدی

تا بیندازد به سر من را هوای دیگری

تا که در دل ها محبت مثل آب زندگی است

کی به بار آرد محبت ، دلربای دیگری

دل به هر کس بسته ام خون جگر شد حاصلم

خورده ام هر روز از او پشت پای دیگری

بسته ی زنجیر تقدیرم، به هرجا می روم،

می شود فوراً مرا ماتمسرای دیگری

مایه ی بی حاصلی ها شد مرا طبع بلند

گر که این جا بودم و آن جا و جای دیگری

نیست دنیا جای امنی هر که گوید غیر ازین

خورده بعد از شام خود پپسی کولای دیگری

برگزیدم از گلستان تا تو را یاس سفید

نیست در دل آرزو ، در سر هوای دیگری

بی خبر بودم ز عمر بی دوام گل "رها"

کاش می بود انتها را ابتدای دیگری

علی میرزائی(رها) 

زندانی عشق

زندانی عشق

بیا یک شب به دیدارم ببین حال پریشان را

و سیل غنچه های اشک خونینم به دامان را

به مهر تو چنان دل بسته ام سرو سهی قامت

که از کف داده ام باغ امیدم دین و ایمان را

تهمتن وار در دل عشق از تهمینه ای دارم

کنم هر شب رصد از شهر مشهد شهر تهران را

بهار من زمستان بود و تابستان از آن بد تر

به عمر خود ندیدم جلوه ی باغ و بهاران را

به مهمانی دنیا آمدم بس خون دل خوردم

ندارد خوان دنیا طاقت دیدار مهمان را

ز بس خاموش بنشستم مرا دیوانه پندارند

همان قومی که بست از پشت جفت دست شیطان را

شدم تسلیم امواج حوادث در غم عشقی

"رها"زندانی عشق است دارد شوق زندان را

علی میرزائی"رها" 

زهره و ماه

زهره و ماه

زهره را دیدم گر از چاک گریبان تومن

ماه را هم باز دیدم روی دامان تومن

این دل دیوانه ام دیگر کجا گیرد قرار

تابرون از پرده دیدم راز پنهان تو من

زهره در مهتاب مه دارد فروغ دیگری

شام تارم را نما مهتاب قربان تو من

گر که با هم زهره و مه را به بر گیرم شبی

داد خود بستانم از شب های هجران تو من

می رسد روزی که طوفانی شوی دریای نور

تا بگیرم کام خود زامواج  طوفان تو من

آسمانا سوختم از آتش خورشید تو

کی شود لب تر کنم از آب باران تو من

خواندم از آهنگ قلبت سختی پیمان تو

ای بنازم نازنینا عهد و پیمان تو من

می دهد بوی جنون اوراق دیوانم از آن

چون خبر دارم زشام تار زندان تو من

زهره و مه را کنی پنهان تو از چشم رها

باز بینم نور آن ها را به چشمان تو من

علی میرزائی (رها)

ساحل عشق

ساحل عشق

یاس خوشبوی سفیدم چه نصیبم دادی

خوب با گوشه ی چشمی تو فریبم دادی

خوش بیاسای تو در بزم رقیبان که عجب

جام شهدی تو در این شهر غریبم دادی

به هوای تو به دریا زدم از ساحل عشق

گهر از موج گرفتی به رقیبم دادی

ای دل خون شده با اشک و غم و درد بساز

که مرا وعده ی دیدار حبیبم دادی

ای (رها)سوختی از آتش هجران همه عمر

تو چرا مژده ی این وصل قریبم دادی

علی میرزائی (رها)

ساکنان باغ

ساکنان باغ

گر ساکنان باغ به سرو سمن خوشند

آوارگان باغ به شعر و سخن خوشند

از سیلی زمانه جلاء وطن شدند

باور نمی کنم که جدا از وطن خوشند

با این امید تا که بیایند از سفر

در انتظار مانده به سوت ترن خوشند

کشتی شکسته اند گروهی به بحر غم

جمعی اگر به ساحل چین و یمن خوشند

از دفن مردگان و اسیران بی دفاع

در گور های جمعی خود بی کفن خوشند

در حیرتم (رها) که چرا در جهان چنین

بعضی به سر بریدن و خون ریختن خوشند

علی میرزائی(رها)  

سپاهی کرده ام پیدا

  سپاهی کرده ام پیدا  
خوشا کز مال دنیا قرص ماهی کرده ام پیدا
به پای قصر زرین تو راهی کرده ام پیدا

به عمری بوده ام سرباز صفر صحنه ی شطرنج
سرت نازم که مانند تو شاهی کرده ام پیدا

زلیخایم اسیرم، گر به چاه عشق جانسوزت
به عشق خویش می بالم، چه!چاهی کرده ام پیدا

تویی در بزم اغیار و منم در کلبه احزان
نمی دانی که من حال تباهی کرده ام پیدا

اسیر دست تقدیرم ز دست عشق جان سوزت
ز چشم تو نگاه ِ گاه گاهی کرده ام پیدا

بیا یک شب ببین یاس سفیدم سیل اشکم را
که از اشک سحرگاهی ،سپاهی کرده ام پیدا

مرا از مال دنیا گنجی از یک عشق پنهان است

که در ویرانه ی دل با نگاهی کرده ام پیدا

چه شب هایی که خیل اختران مهمان من بودند
"رها"در ناله ی صبحم  چه آهی کرده ام پیدا

علی میرزائی"رها"