کاروان عشق

کاروان عشق

دیده ای گریان و قلبی پر شرر دارم هنوز

دامنی گلگون من از خون جگر دارم هنوز

مانده ام از کاروان عشق در صحرای غم

در رهی تاریک آهنگ سفر دارم هنوز

گر چه شب های فراقت را امید صبح نیست

همندیم خویشتن مرغ سحر دارم هنوز

در بهار عمرم از باغت نچیدم میوه ای

در خزان عمر امید ثمردارم هنوز

رنگ گلگون چمن خون پر و بال من است

گر چه از هجران گل سر زیر پر دارم هنوز

گر چه افتادم ز چشمت یاس خوشبوی سفید

چشم بر راه تو با چشمان تر دارم هنوز

از سرشک دیده ها و رنگ زرد خود (رها)

گنج آبادی تو را از سیم و زر دارم هنوز

علی میرزائی(رها)

کاروان وامانده

کاروان وامانده

داده ام از کف قرارم ای امید زندگی

وای از این روزگار و وای از درماندگی

کاروان وامانده ای مانم به صحرای غمت

وای از صحرای بی پایان و این واماندگی

در کویر عشق سوزان لاله ای پژمرده ام

با نگاه خود رهایم کن ازین پژمردگی

کوره راه عشق را افتان و خیزان آمدم

گشته عادت سال ها من را ز پا افتادگی

برده ای دل را نگهدارش که نبود لذتی

بهتر از رنج و عذاب و ماتم دل دادگی

شاد مانی در رهت باشد چو آب زندگی

حاصل عشق جگر سوز تو شد افسردگی

با رقیبان دیدنت بهر (رها) مشکل بود

تا به کی باید تحمل کرد این شرمندگی

علی میرزائی"رها"

کارون

کارون
ریز گردم در هوای عشق بی پایان تو
از خراسان رهسپارم سوی خوزستان تو
سیل اشکم رود کارون من است ای نازنین
هست جاری از غم تو سوی آبادان تو
پسته ی خندان لب های تو از درد و غمت
کرده سرگردان مرا در باغ رفسنجان تو
تو هلوی آب دار مشهدی باغ امید
همرهت حتی نباشد چاقوی زنجان تو
گر که در بوشهر یا نوشهر باشی فرق نیست
می شود آب و هوای هر دو چون گیلان تو
از موازین غزل هایم تخطی کرده ام
تا به سبک نو سرایم یک غزل قربان تو
دست و پایم را تو عمری در حنا بگذاشتی
نیست پروایی (رها) را دیگر از کرمان تو
علی میرزائی (رها)

کاسه ی صبر

کاسه ی صبر

گفته بودم که حال من خوش نیست،تا بهارم شبیه پاییز است

خانه ویران روزگار منم،چه نیازی به قوم چنگیز است

مانده در وصف چشم مست تو ام،که به توصیف تو کم آوردم

یاس خوش بوی من شدی از غیر،سهم من از تو صبر و پرهیز است

گفته بودی که صبر کن آخر،شب هجران تو سحر گردد

بار دیگر بیا به طوس وببین،کاسه ی صبر من چه لبریز است

روزگاری غریب و وانفساست،سر به زیر پرم و خاموشم

اگر از عشق هم سخن گویم،حکم تنبیه من روی میز است

در سحرگاه زندگانی خویش،آن چراغم که روی بر بادم

حال و روز "رها"نمی دانی،واقعا،واقعا غم انگیز است

علی میرزائی"رها" 

کاش اختیاری داشتم

کاش اختیاری داشتم

یاد ایامی که روز و روزگاری داشتم

در کنارم همدم سیمین عذاری داشتم

روز ها خورشید من بودی و شب ها ماه من

با تو ای خورشید و مه صبر و قراری داشتم

غافل از دور زمان و غافل از روز فراق

در دل دشت و دمن گشت و گذاری داشتم

اشک پنهانی دلم خون کرد در هجران تو

کاش امیدی ز بعد انتظاری داشتم

بی تو بودن ها مرا از زندگانی سیر کرد

تا عزیزم با تو بودم روزگاری داشتم

زندگی با مرگ یکسان است در هجران تو

با تو بودم زنده گر شور و شراری داشتم

همچنان بر عهد و پیمانی که بستم نازنین

ثابتم اما(رها)کاش اختیاری داشتم

علی میرزائی(رها)

کاش می شد

کاش می شد

کاش می دیدم تو را تا بوسه بارانت کنم

دست از جانم بشویم تا که قربانت کنم

کاش می شد ای امید زندگی یک شب تو را

تا سحر در بزم اشک و آه مهمانت کنم

سوختم عمری نکردم شکوه از هجران تو

تا مبادا نازنین روزی پشیمانت کنم

مانده در دل حسرت دیدار روی ِماه تو

کی رسد روزی نظر بر ماه تابانت کنم

من ز چشمان بلاخیزت بلا ها دیده ام

فرصتی کو تا نگاه برق چشمانت کنم

دامنی از غنچه های اشک دارم هر سحر

تا که صبح آید نثار داغ پنهانت کنم

عهد کردم کاین دو روز مانده را از عمر خود

صرف چشمان سیاه و  عشق سوزانت کنم

بی وفا خواندی (رها)را کو نسیم زلف تو

تا که جانم را فدای عهد و پیمانت کنم

علی میرزائی(رها)

کبوتر های حضرت

کبوتر های حضرت نسل ها مهمان آقایند

نکردند این کبوتر ها به کفتر های دیگر ناز

فراهم آب و دانه بهر شان هم سنگ با کوثر

ندیدم کفتری تا پز دهد بر کفتر اهواز

تاسی می کنند این نازنینان از امام خود

نمی دانند خود را برتر از هم نوع در شیراز

غروبی در حرم بودم نگاه من به کفتر ها

فروتن کفتری هاتف صفت گفتا  مرا این راز

خدا بر عالم هستی نگاه او خداوندی است

حرامی گر به دست آری به رسوایی ستاند باز

کبوتر وار گر بودیم ما هم شیعه ی حضرت

نبودی بسته در ها بهر بعضی،بهر بعضی باز

حرم امن است از عدل امام هشتم شیعه

ندیدم کفتری را در حرم هرگز اسیر باز

"رها"گاهی که از نامردمی ها می شوم دل گیر

حرم را در بغل گیرم و غم ها را دهم پرواز

علی میرزائی"رها"

کبوتران غریبیم

کبوتران غریبیم

کبوتران غریبیم راهمان که یکی است

امید خانه نداریم چاهمان که یکی است

اگر که شوق پریدن به سوی من داری

سر ِ قرار بیا وعده گاهمان که یکی است

بیا که هر دو ی ِ ما درد مشترک داریم

برای گریه بیا ،اشک و آهمان که یکی است

اگر به حکم  قضا و قَََدَر جدا ز همیم

دو دل شکسته من و تو،نگاهمان که یکی است

شکست خورده و حسرت کشیده ی عشقیم

بیا قبول کنیم اشتباهمان که یکی است

وضو گرفته ی اشکیم و رو به قبله ی عشق

قسم به قامت تو قبله گاهمان که یکی است

نداشتیم به هفت آسمان ستاره چه غم

تو کهکشان "رها"یی و ماهمان که یکی است

علی میرزائی "رها"  

کتاب خاطره ها

کتاب خاطره ها

دل رمیده ای از باغ و از چمن دارم

به کنج کلبه ی ویرانه ای وطن دارم

ز دست این همه بی مهر ی و ریاکاری

چه درد ها که ز هر بزم و انجمن دارم

برای آن که مرا بود محرم اسرار

ز درد های دلم مو به مو سخن دارم

چو لاله ای ز دل سنگلاخ روییدم

نه جا به باغ و نه دشت و نه هم دمن دارم

کتاب خاطره هایم ورق زنم شب و روز

بود به هر ورقش صد غمی که من دارم

"رها" امید به گلزار این خراب آباد

نه از بنفشه،نه سوسن، نه نسترن دارم

علی میرزایی"رها"

کتاب عشق

کتاب عشق

دلبری را تا که شیدایش کنی

احتیاجی نیست رسوایش کنی

هر نگاهش را تو یک آیینه باش

تا که در قلبت هویدایش کنی

واژه واژه داستان عشق را

در دلت باید که معنایش کنی

با نگاهی می توان دل ها ربود

گرمحبت را تو همپایش کنی

تا کتاب عشق از سانسور گذشت

وقت   آن باشد که افشایش کنی

پاسپورت عشق خوبان دایمی است

در دلت باید که ویزایش کنی

با تغافل گر که یار از دست رفت

کی توانی باز پیدایش کنی

پایه ی عشقم"رها"عهد و وفاست

نیست کالایی که سودایش کنی

علی میرزائی(رها)