کهکشان سینه

کهکشان سینه

فکر کردم روزگارم را تو بهتر می کنی

خانه ی غم را شبی بی در و پیکر می کنی

جای اشک امشب گلاب از دیده ام باشد روان

باغ دل ویرانه گل ها را تو پر پر می کنی

چون نسیم آلوده دامانم نشد از بوی گل

باغ دل را باز امشب شهر قمصر می کنی

روز و شب از یک دگر نشناختم در ماتمت

روزگاری روز من باشب برابر می کنی

می کنم پرواز شب در کهکشان سینه ات

هر سحر از دیده ام دامن پر اختر می کنی

در جوانی بوده ای مردود درس عشق او

ای "رها" پیرانه سر درس خو از بر می کنی

علی میرزائی"رها"  

گر مسلمانی از این است

گر مسلمانی از این است

آدم آن نیست که در جامه ی انسان باشد

ظاهرش آدم و خود غول بیابان باشد

سر مردان بِبُرَد زن به غنیمت بِبَرَد

مدعی باشد و در کسوت مردان باشد

"گر مسلمانی از این است" که این ها دارند

وای بر آن که به این شکل مسلمان باشد

هر دلی را نسزد جایگه ِ عشق بود

مگر آن دل که پر از جلوه ی جانان باشد

تا علی اسوه ی ِتقوی و مسلمانی ماست

جای این کور دلان منزل شیطان باشد

آن صفاتی که علی داشت خدا گونه (رها)

قطره ای در دل تو حاکی ِایمان باشد

علی میرزائی(رها)                            

گریه ی پنهانی

گریه ی پنهانی

شام روز خویش را با آه سوزان می کنم

روز شام خویش را با چشم گریان می کنم

بهر حفظ آبرویم ای امید زندگی

گریه هم از درد هجران تو پنهان می کنم

قصه ی ما غصه ای جان سوز و بس بی انتهاست

تا که با معیار عقلم فکر پایان می کنم

رشته ی عمر مرا گویی به مویت بسته اند

گر تو را هم مثل خو دایم پریشان می کنم

با تو بهر خاطر دیوانه دل با صد نیاز

هر سحر با چشم تر تجدید پیمان می کنم

هر کجا باشد ز هجرانت(رها)باغ امید

از پریشانی برای خویش زندان می کنم

علی میرزائی(رها)

گفتی که بیژنی

 

گفتی که بیژنی

ای نازنین روابط ما را بهم زدی

عهدت شکستی و ز وفا باز دم زدی

پیمان و وعده های تو و عشق ما چه شد

آخر دلم ز عشق دروغی بهم زدی

گفتی که بیژنی و برایت منیژه ام

بیهوده باز حرف ز عشق ای صنم زدی

داری خبر ز درد و غم و شام تار من

صد درد و غم دو باره برایم رقم زدی

دیگر امید عهد تو وعشق رفته نیست

دردا به راه عشق تو بر پیچ و خم زدی

دانی (رها) که قافیه تنگ است باز گرد

بیهوده راه شعر و سخن را قدم زدی

علی میرزائی(رها) 

گل بادام

گل بادام

دلبر مهوش ما بین؛ چه خوش اندام شده

فرودین آمده گویی گل بادام شده

دست در دست رقیبان و به دل حسرت او

دل بیچاره ی ما بین که چه ناکام شده

عمر ما رفت و نرفت از دل ما حسرت او

آفتابم  سفری  تا  به  لب  بام  شده

تاجی و بین دوشیری و میان دو رقیب

صاحبت عاقبت آن است که بهرام شده

وحشت پیری و  ناکامی و رسوایی ما

حاصل عشق تو ام در ملأ عام شده

مثل آن رفته ز دستم که زبد نامی خود

او روان جانب یک چوبه ی اعدام شده

عاشق روی تو گردید"رها" بی پروا

آرزویت به دل ما طمع خام شده

علی میرزائی"رها"  

گل سرخ

گل سرخ

عاشقم تا بسته ي زنجير گيسوي توباشم

خاك درگاه تو، اما ساكن  كوي  تو   با شم

چون سحردستي فشاني،گيسوان يكسوكشاني

خيزداززلفت نسيمي،مست ازبوي تو باشم

دوست دارم تاكه در پاي تواي گل خون به گريم

مايه ي شادابي و هم سرخي روي تو باشم

همچو شمعي در كنارت تا سحرگاهان بسوزم

گاه شبنم گردم وبرطاق ابروي تو باشم

خرمن جانم به سوزاني به جادوي نگاهت

تا ابد اي فتنه در زنجير جادوي تو باشم

قطزه ي اشكي شوم بردامن پاكت بيفتم

تا كه شايد لحظه اي برروي زانوي تو باشم

اي كه با مظلومي خودظالم جان مني تو

جورظالم گشته باعث ،تاكه چون موي توباشم

«آن گل سرخي كه دادي درسكوت خانه پژمرد»

خود گلي بهر (رها) گرساكن كوي تو باشم

علی میرزائی(رها)

گل ها و بلبلان قهرند

  

گل ها و بلبلان قهرند

بهار آمدو دستم تهی است موسم عید

چه هدیه ایست بود قابل تو یاس سفید

نه فرصتی است نه آینده ای مرا روشن

تو را به شعر و سخن می دهم همیشه نوید

شعار زندگی لحظه ای دگر ندهم

برای لحظه ی دیگر مرا کجاست امید؟

تعارف است در این روزگار وانفسا

بگویم این که به دشت و دمن روانه شوید

نه جای امن به دشت و نه،شهر ها باشد

به لاک خویش فرو رفته است عید سعید

بهار آمد و گل ها و بلبلان قهرند

چه آمده به سر روزگار ،عصر جدید

"رها" برای تو دارد دو هدیه از ایام

یکی است چهره ی زرد و یکی است موی سفید

علی میرزائی "رها"     

گل های گیلاس

گل های گیلاس

آرزو دارم تو را در کسوت چادر ببینم

یاس خوش بوی سفید از قامت تو گل بچینم

چادری منقوش با گل های گیلاس و گلابی

شبنمی گردم به روی دامن پاکت نشینم

عشق طاقت سوز تو برده به صحرای جنونم

عاشق دل خسته ای تنها ترین روی زمینم

می برم دیدار روی ماه تو با خود به محشر

همچنان بر طره ی موی تو من عاشق ترینم

دارم اکران مه جبینم عشق جان سوز تو در دل

کی "رها" غافل شود از یاد تو ای نازنینم

علی میرزائی"رها"   

گل همیشه بهار

گل همیشه بهار

امید من به دلم مانده حسرت رویت

چو کرده اند مرا منع از سر کویت

کسی نبود پیامی بیاورد از تو

رسانَدی خبرم از دو چشم جادویت

رهم به کوی تورا بسته اند سرو روان

چنان که پای مرا آن کمند گیسویت

مرا به تیر نگاهی به خاک افکندی

چه حاجتی بکشی آن کمان ابرویت

خبر نداشتی از این ستم که بر من رفت

و از دلی که چنین بسته شد به یک مویت

یگانه ای به چمن ای گل همیشه بهار

ببین چگونه دوانم ز هر طرف سویت

روا مدار که در تاب و تب بسوزانی

کسی که قبله گه اوست طاق ابرویت

خموش طرف چمن سر به زیر پر دارم

به این امید که تا سر نهم به زانویت

وفا کنم به تو گر صد جفا کنی با من

چو برده صبر و قرارم  جمال نیکویت

اگر چه دست من از دامنت بود کوتاه 

دلم خوش است نسیمی بیاورد بویت

هنوز ناز و غرور تورا خریدارم

جوان کنی تو ( رها ) را به نوشدارویت

علی میرزائی ( رها )

گلی از خار جدا

گلی از خار جدا

شدم آواره ی شهرم شدم از یار جدا

غصه ی یار جدا خوردم و غمخوار جدا

دوختم چشم به در، صبح امیدی نرسید

دامن اشک جدا و تن تب دار جدا

داشتم حسرت روی تو به شب های فراق

داغ غم های تو را در دل بیمار جدا

بار دیوار جدایی ِ تو بر شانه ی من

بار غم ها تو هم بر سرم آوار جدا

عمر من طی شد و یک بار نشد سرو روان

تا ببینم قد و بالات از اغیار جدا

همره هر گل خوش بو به چمن خاری هست

ای "رها" گر که ندیدی گلی از خار جدا

علی میرزائی"رها" 

گنج قارون

گنج قارون

خالق عشقی دلم را عاقبت خون می کنی

صبح چشمم رود سیحون،شام جیحون می کنی

نیست حرفی می کشم ناز تو را اما چرا

عهد و پیمانت شکستی،نقض قانون می کنی

خرمن جان مرا آتش زنی وقتی که تو،

طره یک سو می زنی،رخسار گلگون می کنی

با پیامی، با نگاهی، ای امید زندگی

قلبم از امید و شادی گنج قارون می کنی

تا که یاد آید مرا از قامت موزون تو

نیم شب ها، شور و حالم را دگر گون می کنی

می گذاری تا قدم بهر تفرج در چمن

شور بر پا نازنین در ربع مسکون می کنی

برگزیدم از گلستان ها تو را یاس سفید

سرو آزادم "رها" را بید مجنون می کنی

علی میرزائی"رها"   

گنج نهان

گنج نهان

گرفتار تو و عشقت چنانم

که فرق روز و شب از هم ندانم

اگر عشق تو ام در سر نباشد

جهنم می شود بی تو جنانم

نگیری سایه ات را از سر من

بهار ِ بی تو باشد چون خزانم

نمی دانی به شب های فراقت

بسوزانی تو مغز استخوانم

نباشی گر تو در غم خانه ی دل

نمی ارزد سر مویی جهانم

برای گفتن شعر جدیدی

به دون تو نمی گردد زبانم

غمت در سینه ام گنجی نهان است

به قربان تو و گنج نهانم

تویی تو مایه ی شعر( رها)یت

چو باشی حاکم جسم وروانم

علی میرزائی(رها) 

گنجینه ای که من دارم

گنجینه ای که من دارم

نشد عیان غم دیرینه ای که من دارم

ز سوز سینه ی بی کینه ای که من دارم

نرفت یاد تو و آن نگاه مهر آلود

ز صفحه ی دل و آیینه ای که من دارم

ز درد و غصه پُر و،از فغان بود لبریز

دل شکسته و این سینه ای که من دارم

شب فراق نشد دامنم تهی از اشک

ببین ز اشک چه گنجینه ای که من دارم

حساب هفته و ماه و فصول رفت از یاد

به هفته گم بود آدینه ای که من دارم

اگر شکست غم و اشک و درد شانه ی من

بعید نیست ز کابینه ای که من دارم

ز عشق "رستم" و "تهمینه" آگهی تو"رها"

قیاس کن من و تهمینه ای که من دارم

علی میرزائی"رها"

گوشه ی شهناز

گوشه ی شهناز
در مکتب موسیقی،نه پاپم و نه جازم
موسیقی ایرانی، در گوشه ی شهنازم

صد شعر و غزل گفتم،در وصف تو دُر سُفتم
ساز تو نشد هم کوک،با نغمه و آوازم

دل از کف من بردی،در دست ِغم افسُردی
کردی تو فراموشم،با درد تو می سازم

از عشق تو سَر خوردم،از دست تو دلمُردم
عمری به قفس بودم،هر چند که شهبازم

قربان سرت ساقی،ده جام می ِ باقی
افشا نکنم رازم،شد نوبت پروازم

راهی که"رها"رفتی،افسوس خطا رفتی
کو مهلت فردایی،تا راه نو آغازم

علی میرزائی(رها)   

لاله سرنگون

لاله سرنگون

شبم سر در گریبان مثل لاله سرنگون دارم

به صبح نامرادی دامنی از اشک و خون دارم

از این مردم رمیدن هایم و خلوت نشینی ها

گمان دارند مجنونم، و چون مجنون جنون دارم

دگر دنیای آشفته برایم بی،ستون باشد

هنوز امید بیجا زین ستون تا آن ستون دارم

ریاکاری ربوده گوی سبقت از فداکاری

فدایی گر یکی باشد، ریایی میلیون دارم

ندارم افتخار ِاین که از نوع بشر باشم

که شرم از نوع رفتار بشر باهم کنون دارم

در این دنیای بی بنیاد آدم سوز و آدم کش

(رها)دانم که صبر و طاقتی از حد فزون دارم

علی میرزائی(رها)  

 

لذت عشق

لذت عشق

تا به دل شوق تو را ای مه تابان دارم

آتشی نیست که از دست تو بر جان دارم

دیدم آن چشم سیاه تو من از روز نخست

زخم بسیار به دل زان صف مژگان دارم

درد عشق تو دگر عادت دیرینه ی ماست

گر که می سازم و پرهیز ز درمان دارم

با غم و درد ِتو می سازم و شب های فراق

روزگاری است که با مرغ سحر الفت و پیمان دارم

بر لبم مهر خموشی زده ام تا که رقیب

نشود شاد که من حال پریشان دارم

عکس زیبای تو را قاب گرفتم به دلم

این چه شوری است که در این دل سوزان دارم

غم ِدرد تو غمی نیست که از دل برود

گنج عشقی است که در سینه ی ویران دارم

لذت عشق به رسوا شدنش می ارزد

گر چه من عشق تو را از همه پنهان دارم

دامن آلوده ی عشق تو (رها) از آن شد

بس که خون دل شب، صبح به دامان دارم

علی میرزائی(رها)

لطف سابق

لطف سابق

بیاری گر به باغ ای نازنین آن لطف سابق را

کند از باغ بیرون نسترن سرو و شقایق را

تمام دردمندان تو ای گل آرزو دارند

به بالین آورند این جا طبیبی چون تو حاذق را

چه خوش باشد که بعد از انتظار و درد، مشتاقی

ببیند همندیم خویشتن یاری موافق را

تو ای شیرین زبان در بزم خوبان گر سخن گویی

بیندازی ز رونق منطق و هم نطق و ناطق را

تو شب ها گر که برداری ز رخ آن طره ی مو را

موذن می شود حیران چو بیند صبح صادق را

(رها)افشا کند گر آن ستم هایی که بر من رفت

برند از یاد مه رویان حدیث عشق وامق را

علی میرزائی (رها)

لعل بدخشان

لعل بدخشان
ندیدی نازنین هنگام رفتن چشم گریان را
درون سینه ام بگذاشتی یک قلب ویران را

لبانت گه نمکدان بود و گاهی هم عسل می شد
گشودی چون صدف گاهی اگر لعل بدخشان را

ز دور زندگی هر شب شود اکران مرا یک فیلم
تما شا کن بیا یک نیمه شب بخشی ز اکران را

سکانس کودکی ها،نوجوانی ها، جوانی را
ببین در صحنه ی اکران ،بکن تفسیر پایان را

بهار من زمستان بود،تابستان از آن بد تر
ز پاییزم چه می پرسی،که قبلا دیده ای آن را

اجل یک گوشه ی چشمی که مهلت رو به پایان است
ز دست هر تبهکاری نخواهم آب حیوان را *

نمی روید گلی از خاکدان این خراب آباد
مگر تا "کاوه" ای سازدعوض این خاک گلدان را

نرفت آب خوشی هرگز "رها" را از گلو پایین
که چوپان دیده ام تا بر سرم گرگ بیابان را

علی میرزائی(رها)
*-آب حیوان= آب حیات

ماه خوب رویان

ماه خوب رویان

نه تنها یاس خوشبوی سفیدی،یاسمن هستی

که فخر لاله زارانی نگینی در چمن هستی

سر از پا کی شناسم در خیالم تا تو را دارم

دلم خون است وقتی با رقیبان هم سخن هستی

تویی بر تارک قلبم نشان مهربانی ها

تو عین مهربانی ها،تو جانم در بدن هستی

نمی دانم چه رازی بود در آن قامت سروت

که در چشمم تو یاسی ،نرگسی،هم نسترن هستی

مرا آوردی از کنج قفس بیرون خودت اما

غزال وحشی من گر چه در دشت و دَمَن هستی

مرا دل بستگی ها یم به تو رسوای عالم کرد

دوای این دل خون و شفای درد من هستی

(رها) هر جا روی چون سایه دنبال تو می آید

تو ماه  ِخوب رویانی تو رشک انجمن هستی

علی میرزائی(رها)