ناله ی شبگیر

ناله ی شبگیر

کس نگردید آگه از این ناله ی شبگیر ما

از دعا های شب و از آه بی تاثیر ما

عمر ما شد، کس در ِغم خانه ی ما را نزد

از ازل آغشته با غم بود گویی شیر ما

کودکی ها و جوانی ها به ناکامی گذشت

شوربختی شد در این ماتم سرا تقدیر ما

بر مراد مردم نادان بگردد روزگار

حاصلی دیگر ندارد دانش و تدبیر ما

شادمانی کیمیا شد مثل آب زندگی

تا که نفرین که شد این گونه دامن گیر ما

در شگفتم مدعی عبرت نمی گیرد چرا

ای (رها) از سفره ی خالی و چشم سیر ما

علی میرزائی(رها) 

نام و نشانی داشتم

نام و نشانی داشتم

یاد ایامی که یار همزبانی داشتم

چهره ای خندان ولی درد ِنهانی داشتم

در هوایت می پریدم ای امید زندگی

بر سر ِکوی تو گاهی آشیانی داشتم

روز ها در حسرت دیدار تو جانی به لب

در شب هجران تو اشک روانی داشتم

بر سر ناسازگاری بود با من روزگار

از تو امید نگاه مهربانی داشتم

سینه مالامال درد و دل پر از خون جگر،

داشتم اما به دل آرام جانی داشتم

تا شب هجران سر آید صبح امیدی رسد

الفتی با اختران آسمانی داشتم

عشق طاقت سوز تو هرگز نرفت از دل (رها)

در میان عاشقان نام و نشانی داشتم

علی میرزائی(رها)

نامزدی سپهر و نسیم

نامزدی نسیم و سپهر

عروس آسمان گردیده بین اختران پنهان

که دارد خود زمین امشب عروسی چون مه تابان

"نسیم" امشب شمارا میهمان از آسمان آمد

مبارک بر شما از جانب حق باشد این مهمان

شقایق برده از خاطر نگاه مست نرگس را

"نسیم" است تا که امشب بوستان را غنچه ای خندان

ز یاس امشب تو گویی محفل ما خرمنی دارد

خدا را مهلتی ما را که برگیریم یک دامان

ثری شد از ثریا نور خیز امشب مبارک باد

که جوزا در زمین بستند با هم عهد جاویدان

سپهر ار باغبان باشد نسیم عطر گل ها را

در این باغ و چمن ای گل تو می گیری سر و سامان

طریق امن، راه عشق و مهر و همدلی باشد

مبارک باد این پیوند تان در جمع مشتاقان

به ماه و زهره چون در هر سحرگه الفتی دارم

دعا کردم دو فرزندم، سحر با دیده ی گریان

به گل های چمن تاثیر آهم را حکایت کن

خودت دیدی سپهر آن شد که می باید شود آن سان

خوشا دل داده ای کو نقد جانش را به کف دارد

که تا آن را فدا سازد برای خاطر جانان

(رها) فرزانگان با کنج فقر خویش می سازند

ندارند آرزوی گنج زر چون مردم نادان

علی میرزائی(رها)

ندارم انتظار وصل

ندارم انتظار وصل تو

اگر اشکی که پشت پلک ها سد کرده ام از غم

عنان از من بگیرد سیل اشکم می برد عالم

ندارم انتظار وصل تو با درد می سازم

که درد کهنه را کمتر مداوا می کند مرهم

مرا ازآتش سوزان عشقت بیم آن باشد

رود بر باد هم خاک من و هم عالم وآدم

خَم هر موی تو صد دل گروگان دارد و در بند

کجا دیدن توان رویت دراین راه خم اندر خم

به دیدار تو در پندار خود هم قانعم ای گل

همان بهتر بماند دیده با روی تو نامحرم

بشد عمرم به ناکامی، دو روز مانده ی آن را

ندارد فرق چندانی برایم روز و شب با هم

"رها"بیند اگر روی تو را قالب تهی سازد

که او با دیدن عکس تو دارد روز و شب ماتم

علی میرزائی "رها"

نسیم صبحگاهی

نسیم صبحگاهی

شام تارم دیده ای از حال زار من مپرس

حال زارم دیده ای از روزگار من مپرس

یاد صهبای لبت در سینه ی سوزان من

آتشی افکنده کز صبر و قرارمن مپرس

تا تو رفتی ای نسیم صبحگاهی از برم

صبح من گردید شام از شام تار من مپرس

لب مرا خشکیده است از سوز آه آتشین

نازنینا از دل ناسازگار من مپرس

جان رسیدم بر لب آخر در بهار زندگی

آمد ایام خزانم از بهار من مپرس

اشک من جاری است از هجران چو سیلاب بهار

نازنین از چشم های اشکبار من مپرس

شکوه ها دارد (رها)از این همه بی داد ها

زاتش عشق ار بسوزم از شرار من مپرس

علی میرزائی(رها)

نشان مهربانی

 نشان مهربانی

ز نو دیدم به چشمانت نشان مهربانی را

حلالت باد اگر دادم به راحت زندانی را

جوانی رفت با افسرده حالی و پریشانی

به پیری در دلم انداختی شور جوانی را

اگر شادی کنم گاهی ز شوق یک نگاه تست

"جوانی را تبه کردم ندیدم  شادمانی را"

مرا تا حلقه ی موی تو باشد آشیان دل

ندارم نازنینا شکوه ی بی آشیانی را

خداوندا مکن روشن روانان همدم نادان

که نادانان ندانند ارزش روشن روانی را

بلایی زاسمان سینه ی ماهی به دل دارم

مگیر از من خدا را این بلای آسمانی را

شبی یاس سفید من سرم بر دامنت بذار

که بر لب های من بینی تو جانم مژدگانی را

به جای باده هرشب خون دل در جام خود دارم

حریفان گر به کف دارند جام ارغوانی را

"رها"را رخ ازان زرد است چون برگ خزان دیده

که عمری دیده پای یاس خود باد خزانی را

علی میرزایی"رها"

نشان یار

نشان یار

هر نشانی از تو شعری می شود

در کتاب یاس خوشبوی سفید

تکیه بر شاخ درختی در خزان

یا بهاران در کنار سرو و بید

کاش می شد در کنارت لحظه ای

دور از شهر و خیابان آرمید

دست بر گیسو و سر بر دامنت

غیر چشمان سیاهت را ندید

تا تو را دیدم میان شاخه ها

عطری از گیسوی تو بر من وزید

بی تمنا با خیال تو "رها"

فی البداهه چند بیتی آفرید

علی میرزائی (رها) 

نظم جهانی

نظم جهانی

ز خون نوع بشر سفره ها چه رنگین است

دریغ و درد اگر روزگار ما این است

به هر کجا که نظر می کنم زمستان است

بهار هم که رسد کو، کجا به آیین است؟

گناه این همه کودک چه بود، آن ها را،

به جای دامن مادر به سنگ، بالین است

بریدن سر مردم و بَرده کردنشان

به دست مردم دین دار ِ خارج از دین است

به نام نظم جهانی و هم حقوق بشر

سر بریده ی انسان به روی زوبین است

جوانیم که به تاراج رفت، در پیری

چه مانده است بگویم، مرا که شیرین است؟

چه حای امن در این روزگار وانفسا

"رها"خوش است که سر زیر پر و غمگین است

علی میرزائی"رها"  

نغمه ی ناساز

نغمه ی ناساز

به راه عشق چه سخت است بی پناه شدن

اسیر اشک شب و آه صبحگاه شدن

نچیده دانه ای از خرمن محبت یار

ز چشم یار فتادن،پری ز کاه شدن

به راه عشق هزاران به چاه افتادند

عزیز مصر یکی شد به بارگاه شدن

هزار نغمه ی ناساز،ساز عشق نواخت

دریغ و درد دلم را،یکی سه گاه شدن

به راه عشق زدن، مَرد راه می خواهد

امید نیست در این راه،رو به راه شدن

کلاه خویش بکن قاضی و"رها" بنگر

که بود حاصل عشق تو بی کلاه شدن

علی میرزائی "رها"

نکردم سروری

نکردم سروری

بسی وصف بتان کردم خودم بتگر در آوردم

نگشتم شاعری لایق و صورتگر در آوردم

به راه عشق تو در چاه افتادم زلیخایم

به جای تو ولی از چاه یک کفتر در آوردم

کبوتر چشم او مانند تو طوقش طلایی بود

گمان کردم که سر از خانه ی دلبر در آوردم

زدم بر کوچه ی مستی برای کشف مضمونی

به جای زرگری لایق خودم مسگر در آوردم

نکردم سروری در راه عشق و ناز مه رویان

به هر جا پا نهادم خویش را نوکر در آوردم

سهیلی کوکب بختم به دنبال تو شب خود را

به شکل دب اکبر گاه هم اصغر درآوردم

دریغا بهر آب و خاک و فرزندان ایرانم

نبودم گر که" دارا" خویش اسکندر در آوردم

(رها) گویا به جای گل زمین کنگر در آورده 

ز کنگر ماست من هم اندکی کنگر درآوردم

علی میرزائی(رها) 

نکوهش دو رنگی

نکوهش دورنگی

نهادم پا به هر جمعی ندیدم مهربانی را

ز یک رنگی تهی دیدم سراسر زندگانی را

ترا گر اسم و رسمی باشد و زور و زری آن گاه

کنند آغاز در وصفت بسی شیرین زبانی را

شبت را روز خوانند ار به خواهی هم مست را زر

و گر حرفی زدی دارد لعاب آسمانی را

اگر شعری سرودی معنیش را خود نفهمیدی

به اوجت می رسانند تا که دارد نفع آنی را

بیا در صحن علیا بارگاه اختر هشتم

به بین رفتار کفتر ها ورسم میهمانی را

چه از چاهی چه از کاخی بیاید کفتری آن جا

به جا آرند در حقش وفا و  میزبانی را

شنیدم گر که تعریفی زشاگردان خود گاهی

کجا تغییر دادم نمره های امتحانی را

اگر دیدم جوانی کار او با نمره ای گیر است

گشودم ره، به او آموختم درس جوانی را

پزشک قلب من باشد یکی زان گل بنان امروز

خداوندا عطایش کن تو عمر جاودانی را

خودش باشد مسکن چون بگیرد نبض دستم را

نریزد در حسابم گر (رها)  پول کلانی را

علی میرزایی "رها"

نگاه اول

نگاه اول

نگاه اول تو پای شیر یادم هست

به ظرف شسته چو دادی تو گیر یادم هست

چنان زدی به هدف تیر خود که چل سال است

هنوز درد به این قلب پیر یادم هست

زعشق خانه  بر انداز ما بسی گفتند

چه حرف ها ز صغیر و کبیر یادم هست

نبود عشق من و تو  زنوع  ممنوعه

چه فتنه ها و ببند و بگیر یادم هست

ز مهر وماه بریدم به زیر سایه ی تو

هنوز مهر تو ماه منیر یادم هست

چو مرغی ای مه من ترک آشیان کردی

وداع آخر مرغ اسیر یادم هست

هنوز پنجره ام رو به خانه ات باز است

چرا که سرو ِ قدی بی نظیر یادم هست

(رها) نکرده گلی بو ز بعد پروازت

که بوی چون تو گلی دلپذیر یادم هست

علی میرزائی (رها)

نگاه کن

نگاه کن

نگاه کن که برویم در قفس باز است

مرا نه شوق پریدن نه شور پرواز است

ستم کشیده ی عشقم و گر شکسته دلم

ز دست چشم سیاه تو ماه طناز است

تو آمدی و دلم را به موی خود بستی

زدست تو در صد غم به روی من باز است

رهی که توشه ی آن درد و رنج و غم باشد

بروی دل تو گشودی هنوز آغاز است

نه مانده راه گریزی، نه مانده راه امیدی

"رها"به هر سر مویش هزار ویک راز است

علی میرزائی"رها"  

عکس علی میرزائی

نگاه مهربانت کو

نگاه مهربانت کو

به چشمان سیاه تو نگاه مهربانت کو

به همراه نگاهت خنده های بی امانت کو

نه در چشم تو رویایی نه داری قلب شیدایی

ره آورد سفر جز اشک و حسرت ارمغانت کو

برون افتادم از باغ تو چون برگ خزان دیده

نپرسیدی تو هرگز باغ امید آشیانت کو

ز دنیا خسته و افسرده ام بی چاره ،بی چاره

به دیدار تو مشتاقم اجل اما نشانت کو

"رها"پرورده ای صد  یاس با طبع روان خود

برای یاس پروردن، دگر طبع روانت کو

علی میرزائی"رها"  

نگاه نخستین

نگاه نخستین

مرا دو چشم سیاه تو شاعری آموخت

چرا که با نگهت مغز استخوانم سوخت

نبود عشق تو در دل اگر که یاس سفید

زبان ز بی سخنی ها دهان من می دوخت

مصیبت غم تو دفتری است یاس سفید

که صفحه صفحه ی آن شعله های غم افروخت

همان نگاه نخستین ز پا مرا انداخت

غمت به سینه و عشقت به دل مرا اندوخت

غمین مباش که این روزگار بد فرجام

بسی گهر که به خر مهره ای(رها)بفروخت

علی میرزائی(رها)

نگاهم بده

نگاهم بده

گرفتار عشقم نگاهم بده

نگاهی ز چشم سیاهم بده

شب روز من هر دو یکسان بود

نگیر از سرم مهر و ماهم بده

من انسانم و اشرف گونه ها

اقل ارزش برگ کاهم بده

من آواره ام خانمان سوخته

خدایی کن و سرپناهم بده

جوانی نکردم تو پیرانه سر

بیا دلبری سر به راهم بده

نبودم اگر لایق بندگی

خدایا سراغی به چاهم بده

"رها"ناله های مرا نیم شب

بگیر و تو یک جرعه آهم بده

علی میرزائی"رها" 

نگرانم

نگرانم

بود این سخن از کودکیم ورد زبانم

آز آمدن خویش به دنیا نگرانم

نه آبی و نانی است فراهم نه محبت

گه در پی اینم و گهی در پی آنم

دنیا شده از ظلم و ستم مثل جهنم

تا وعده دهندم نسیه باغ جنانم

مثقال به تُن من نفروشم به خلایق

بیهوده نگویم که چنینم و چنانم

بیهوده هدر داده شده آب و گل من

کارم به جنون می کشد آخر به گمانم

ماهم،ولی از طبع بلندم به محاقم

خوش باش "رها" از نظر خلق نهانم

علی میرزائی"رها" 

نگین تارک دنیا

نگین تارک دنیا

تو آن شاه شهیدانی که طاقت برده از دل ها

ره ِکوی تو صد ها پیچ و خم دارد و مشکل ها

به دریای غم عشقت گرفتاران بسیارند

نه امیدی به دریا ها،نه امیدی به ساحل ها

صفر آمد، چه در پایت شهید کربلا ریزم؟

که لعنت بر یزیدان ِجهان و جمله قاتل ها

قیام کربلا الگوی محرومان دنیا شد

نگین تارک دل ها و نُقل و نَقل ِ محفل ها

ندارم من امید وصل تو با درد می سازم

رهی تاریک در پیش است و دور و خیل منزل ها

دو روز عمر مارا ارزش خمیازه ای هم نیست

نکرده خواب راحت،می شود آماده محمل ها

"رها" تکرار روز و شب به همراه غم و دردم

چه بوده حاصل آن، خسته ام از دور باطل ها

علی میرزائی"رها" 

نمک گیر

نمک گیر

به یک نگاه نمک گیر کرده ای من را

ز غیر خود ز همه سیر کرده ای من را

در آرزوی تو در آتشم نمی دانی

نگاه کن چه زمین گیر کرده ای من را

نه دل به کار و نه خانه نه زندگی دارم

تو از زمین و زمان سیر کرده ای من را

مرا نه قدرت ماندن نه طاقت رفتن

که دست و پای به زنجیر کرده ای من را

اگر چه بار و برت شد ز دیگری اما

به درد و رنج تو درگیر کرده ای من را

بده اقل تو پیامی ، پیامکی گاهی

کنون که پیر تر از پیر کرده ای من را

چه بود جرم و خطای (رها)که نزد رقیب

چنین ز جور تو تحقیر کرده ای من را

علی میرزائی(رها)

نهال عشق

نهال عشق

شب فراق من و تو اگر سحر می شد

نهال عشق کجا خشک و بی ثمر می شد

حجاب رویت اگر طره ی سیاه نبود

هلاک چشم تو هر روز صد نفر می شد

به راه عشق تو صد خار همرهم بودند

چه می شد آن که گلی با من همسفر می شد؟

اگر که عهد بتان پایدار بود کجا

همیشه عاشق بیچاره دربدر می شد

اگر که بخت مرا یار بود و یار از من

کجا قرار دلم سهم بی هنر می شد

اگر امید سحر بود، صبر می کردم

شب فراق تو،تا نوبت ظفر می شد

چه خوب بود پریدن ز طوس سوی جنوب

اگر"رها"ی تو دارای بال و پر می شد

علی میرزائی"رها"  

نیامدی به سراغم

نیامدی به سراغم

نشاندیم به قفس در به روی من چو تو بستی

نیامدی به سراغم بپرسیم که تو هستی

مرا امید به مهر تو بود و عهد و وفایت

وفا نکردی و رفتی تو عهد خویش شکستی

چه رنج ها که کشیدم از آن دو چشم سیاهت

همیشه بود سر ناز و نیم خفته ز مستی

بریدم از دو جهان، دل به تار موی تو بستم

تو تار مهر و محبت مرا زدل  بگسستی

گذشت عمر و تفاوت نبود در شب و روزم

نبود بر سرم از روزگار سایه ی دستی

زدی تو قفل محبت به دست و پای من از مهر

برفتی و به گمانم کلید آن تو شکستی

"رها" کجاست امیدی به روزگار و زمانه

که همندیم غم و درد ها ز روز الستی

علی میرزائی (رها)

وای از این دلتنگی

وای ازین دلتنگی

وای ازین دلتنگی و این  راه  دور و صبرکم

یک دل پیچاره و کوهی ز درد و رنج  وغم

در شب هجر تو جانم  را به لب  می  آورند

ناله های   نیمه  شب با سوز آه  صبحدم

ای امید  زندگی  بال و پرم  بشکسته  اند

بارغمهای  تو و بد مستی   اغیار  هم

نیست امیدی به  پایان  مصیبتهای  دل

در حضریا در سفر تا بی تو باشم ای صنم

آتش عشق تو را در سینه  دارم  من  نهان

چون که  دارد زندگانی نازنینا زیر وبم

گر گدای کویت ای ماه شب آرایم  چه بیم

چون به  یک جا می روند آخر گدا و محتشم

سوخت گر پروانه ای یک دم ز سوز شعله ای

زاتش عشق تو می سوزد(رها) یت دم به دم

علی میرزایی"رها"

وصال

وصال

عشق ما، مانند سابق نازنین مستور نیست
هم تو می دانی و من این عشق، عشق کور نیست

گر چه فرهادم تویی شیرین من باغ امید
بین ما چون بیستون کوهی مگر محصور نیست

عشق ما سهل است اما ممتنع زیرا وصال
کردن انگشت جز در لانه ی زنبور نیست

نیم شب ها با خیالت عشق بازی می کنم
آس دل من، ده لوی دل تو، مگر پاسور نیست؟

لذت عشقت مرا پیرانه سر کرده جوان
گاه ماهوری گهی شوری اگر سنتور نیست

لحظه ای از دل نرفتی یاس خوشبوی سفید
دل به دل تا راه دارد عشق سوت و کور نیست

شرط بندی با رقیبم کاش در عشق تو بود
تا که می دیدی "رها"یت کمتر از شاپور نیست*

علی میرزائی(رها)
*-شاپور=مخفف شاهپور

وفای یار

وفای یار

عشق تو را باید به قلب خویش پنهان داشت

هر نیم شب اشکی ز هجرانت به دامان داشت

باید که دانشجو شد و در شهر تهران گشت

شاید که دیدار تو در پیچ شمیران داشت

ای کاش بر می گشت ایام جوانی ها

شاید که دیدار تو در تجریش امکان داشت

تا زنده ام از بی وفایی دم نخواهم زد

حتی زمستان تو را باید بهاران داشت

تو با وفایی،با وفا،عین وفاداری

باید به عشق و مهربانی تو ایمان داشت

در اتتظار دیدنت یاس سفید من

عمری "رها"چشمی به در چشمی به تهران داشت

علی میرزایی"رها"  

ولادت حضرت رسول اکرم(ص)

ولادت  حضرت رسول اکرم(ص)

هفده ی ماه ربیع است و سحر رد بشود

آمنه بنت وهب مادر احمد بشود

جمعه بود سحرو ماه ربیع الاول

غنچه بشکفت که تا باغ مردد بشود

از ثری تا به ثریا همه جا لرزیدند

شد یقین آمده طفلی که محمد بشود

پا ز آغوش صدف در یتیمی بکشید

تا که در دامن جد خودش امجد بشود

آن اشارات و بشارات رسولان قدیم

منتشر شد همه جا تا که مؤید بشود

افتخاریست اگر کشور ما ایران را

توس از برکت فرزند تو مشهد بشود

آمد از غار حرا ختم رسل با قرآن

تا که راه ستم و ظلم،(رها)سد بشود

علی میرزائی(رها) 

ویندوز دل

ویندوز دل

کی برای عشق پایانیست حرفش را نزن

تا دلم در سینه زندانیست حرفش را نزن

ترس من این بود تا روزی پشیمانت کنم

گر که مَیلت برپشیمانیست حرفش را نزن

عکس زیبای تو را در دل کپی کردم و سَیو

کی دِلیتَش کار آسانیست حرفش را نزن

هست در ویندوز دل عکس زمینه عکس تو

با هزار ایکُن که پنهانیست حرفش را نزن

بیم آن دارم هَکر ها صفحه ام را هَک کنند

در فضا کارم پریشانیست حرفش را نزن

در غیاب یاس خوشبوی سفیدم در فضا

گر(رها)کار تو حیرانیست حرفش را نزن

علی میرزائی(رها)

هبوط آدم

هبوط آدم

لاله ام کز باغ و بستانت به صحرا مانده است

یا که در کوه و کمر با سنگ خارا مانده است

مانده در دل حسرت روی تو ای یاس سفید

داغ هجران گر به دل عمری هویدا مانده است

هر بهار آمد به دل گفتم دریغ از پار سال

بس که در دل وعده ی امروز و فردا مانده است

درد ها دارم به دل از گردش دور و زمان

کز هبوط آدم و از دست حوا مانده است

خورد حوا سیب، یا گندم و عشق آغاز شد

درد بی درمان عشقت بی مداوا مانده است

گر جوانی ها به دون تو به ناکامی گذشت

با خیالت در دلم شوق تمنا مانده است

ای "رها" ما آدمیم و عشق آدم در سر است

حیف در دنیا بسی آدم نما ها مانده است

علی میرزائی "رها" 

هرچند خاموشم

هرچند خاموشم

هر چند خاموشم ز رخسارم چنین پیداست

دردی به دل دارم نهان اندازه ی دنیاست

اردیبهشت آمد هزاران گل به دامانش

یاس سفیدم چون نگینی بین این گل هاست

فصل بهار دیگران را گل فراوان است

از حسرت یک گل در این دیوانه دل غوغاست

پیرانه سر دیوانه ی این یاس خوشبویم

مجنون صفت کوتاه دستم گرچه از لیلاست

جانم فدایش می کنم شعرم نثار او

تا باعث دل بستگی هایم به این دنیاست

پروانه ام  در آرزوی عشق سوزانش

هر جا که باشد این(رها)ی دربه در آن جاست

علی میرزائی(رها)

عکس عای میرزائی