خاکستر پیری

خاکستر پیری

چند روزی این دل دیوانه را غمخوار باش

خانه ی ویرانه ی دل را بیا معمار باش

عطر گیسوی تو را از گل نمی بویم دگر

لحظه ای با من مدارا کن گل گلزار باش

لشکر غم خیمه زد بر سر زمین سینه ام

پشت غم را بشکن و دل را سپه سالار باش

مفت می آیم گران در دیده ی نا باوران

مشتری کو؟ تو خریدارم سر بازار باش

روزه دار عشق جان سوز تو عمری بوده ام

روزه ام با لعل لب بشکن مرا افطار باش

ای "رها" خاکستر پیری نشسته بر سرم

بعد از این قدری به فکر راه نا هموار باش

علی میرزائی"رها" 

خاکتر غریب

 خاکستر غریب

با این که بین من و تو اصلآ نفاق نیست

با من چرا غریبه شدی اشتیاق نیست؟

خاکسترم زآتش عشق تو در هواست

خاکستری غریب که او را اجاق نیست

باز آمدم که تازه کنم عهد رفته را

گفتی که بین ما دونفر اتفاق نیست

عهد و وفای خود چو دل من شکسته ای

این راه و رسم عاشق و شرط وفاق نیست

در سر زمین عشق صداقت مقدم است

اقلیم عشق بحر بود باتلاق نیست

بسیار حرف ها که ز خوبان شنیده ایم

بین عمل و حرف "رها"انطباق نیست

.........................................

ما آزموده ایم رفیقان روزگار

اما رفیق بهتری از باجناق نیست!!

علی میرزایی"رها"  

خانه بردوشی

خانه بر دوشی

تو را با جان خریدم تا که با نازم تو نفروشی

نگیرم از تو کامی و نبینم از لبت نوشی

دو چشم خویش می بندم از این پس تا نبینم من

که بنمایی تو بی پروا رقیبم را هم آغوشی

ببندم چشم ظاهر بین علاج دیده ی دل چیست

که بیند شام گیسویی و هم صبح بناگوشی

خداوندا چرا دادی دل دیوانه ای ما را

اگر دادی چرا دادی به او آن سان بر و دوشی

کجا این چرخ بازیگر دهد کام دل آن کس

که دارد جسم سوزانی و در آن جان مدهوشی

سراب ای دل نمی سازد شرار سینه را خاموش

مگر از غنچه ی لب های او آب بقا نوشی

تویی درمان درد من نگاهی گوشه ی چشمی

به آزار دل بی چاره ام بهر چه می کوشی

مرا از کوی خود راندی به خواری خوب می دانی

که از دست تو دارم روزگاری خانه بر دوشی

لباس غم (رها) روزی تو از تن آوری بیرون

که بر این جسم بی جانت لباس آخرت پوشی

علی میرزائی (رها)

خانه خرابی

خانه خرابی

تا که تصویر تو در آینه ی دیده کشیدم

جز تو ای آفت جان راحت جان بر نگزیدم

دوش با یاد تو شب را به سحر آوردم

شمع جان سوختم و ناله ی دل را نشنیدم

مثل یک تشنه ی درمانده به دامان کویری

بهر یک جرعه ز شهد لب لعل تو شهیدم

گر که پاداش دل سوخته ام ناز و جفا بود

روزگاری است که صد ناز و جفای تو کشیدم

عهد و پیمان تو شکستی چو دلم ای مه خوبان

تا شدم اشکی و از گوشه ی چشم تو چکیدم

بی وفایی زمهی مثل تو دردی است جگر سوز

چون تو داری خبر از حال من و روی سپیدم

چشم صیاد تو نازم که به یک تیر نگاهی

صیدش از پای درآود و به ویرانه رمیدم

ای (رها) خانه خرابی وغم و در بدری ها

بود منزلگه اول به ره عشق و امیدم

علی میرزائی(رها)

خدا حافظ

خدا حافظ

ز کویت ای مه نا مهربان رفتم خدا حافظ

به کویی بی نشان با کاروان رفتم خدا حافظ

تو چون شمع طرب روشنگر بزم رقیبان باش

من بیچاره و بی خانمان رفتم خدا حافظ

فکندی سایه بر اغیار و از چشم تو افتادم

اگر بودم تو را باری گران رفتم خدا حافظ

دلم هر دم به مویی آشیان دارد به گیسویت

نیفتد تار مویی ناگهان رفتم خدا حافظ

بپرس از شانه ات  آن رنگ خونین از کجا دارد

که تا گوید تو را راز نهان رفتم خدا حافظ

(رها)با اشک و آه و حسرت تو محفلی دارد

که بهتر باشد از باغ جنان رفتم خدا حافظ

علی میرزائی(رها)

خدایی کن

خدایی کن

چنان ز دور و زمانه دلی غمین دارم

که اشک در بصر و جان در آستین دارم

فساد و ظلم فراگیر گشته روی زمین

چه دل خوشی ز سکونت در این زمین دارم

بریدن سر مردم ،فروش دختر ها

بود رقابت قدرت به آن یقین دارم

ز کودکان به ساحل رسیده جای صدف

خدای من عرق شرم بر جبین دارم

چه حاجتی به بهشت برین مرا باشد

کنون که روی زمین جنتی چنین دارم

خدا تو را به خدایی قسم خدایی کن

که در کمین بشر توپ و تانک و مین دارم

(رها) برای بشر شرق و غرب یکسان است

نه انتظار از ان و نه هم ازین دارم

علی میرزائی(رها)    

خرابی های دل

خرابی های دل

ز باغ خود کجا رفتی گل نازم که تنهایم

گرفت آتش ز هجرانت نمی دانی سراپایم

برای درد پنهانی که دارم خوب می دانی

که باشی نازنین من تو تنها جام صهبایم

نه همدردی که بنشینم نه امیّدی که برخیزم

در این کنج قفس مردم کجایی ای پریسایم

دلم الفت نمی گیرد نه با مهری نه با ماهی

میان جمع مه رویان تویی ماه شب آرایم

خداوندا مبر از دل غم یاس سفیدم را

اگر چه صبح امیّدی نباشد بهر شب هایم

دلم را برده ای با خود بنه زنجیر برپایش

که این دیوانه بی زنجیر خواهد کرد رسوایم

خرابی های دل باشد (رها) از بی قراری ها

ز دست بی قراری ها چنین افتاده از پایم

علی میرزائی(رها)

خرمای بم

خرمای بم

گفتم بیا ورابطه مان را به هم مزن

گفتا برو ز عهد و وفا هیچ دم مزن

گفتم که شهد عشق تو خرمای بم بود

گفتا به ساز خویش تو هی زیر و بم مزن

گفتم که وعده های تو وعشق ما چه شد

گفتا دلم زعشق دروغی به هم مزن

گفتم که "بیژنم "تو برایم "منیژه "ای

گفتا به خنده حرف فریدون و جم مزن

گفتم که اشک و درد و غم من چه می شود

گفتا که قالبی سخن از درد و غم مزن

گفتم بیا که زنده کنم عهد رفته را

گفتا به شاخ خشک تو بیهوده نم مزن

گفتم که درد قافیه دارم علاج چیست؟

گفتا حریم شعرو سخن را قدم مزن

گفتم (رها)که قافیه تنگ است بازگرد

گفتا به راه عشق تو بر پیچ و خم مزن

علی میرزائی(رها)  

خرمنی که سوخت

خرمنی که سوخت

با راه کج و حیله به منزل نمی رسیم

با قایق شکسته به ساحل نمی رسیم

ما جاهلانه راه به چایی نمی بریم

با دست و پای بسته به عاقل نمی رسیم

اندیشه ورز باید و عاقل و کار دان

جز با خرد به حل مسائل نمی رسیم

هر کس به فکر خویش و کوسه به فکر ریش

از کاروان جدا و به محمل نمی رسیم

بستند بار خویش و برفتند از وطن

با حیله و ریا به فضایل نمی رسیم

در خاوری و باختری فرق نیست،نیست

با دست کج به آدم کامل نمی رسیم

داری "رها" تو سفره ی خالی و چشم سیر

با خرمنی که سوخت به حاصل نمی رسیم

..............................................

در این ردیف و قافیه از یاد رفت عشق

با عشق ما به عاطل و باطل نمی شویم

علی میرزائی"رها"  

خریدن دارد

خریدن دارد

ناز کن ناز عزیزم که خریدن دارد

ناز تو مثل نفس بوده کشیدن دارد

یاس خوش بوی سفیدی تو میان گل ها

شوق دیدار تو در باغ پر یدن دارد

از قد سرو تو گل ها به شعف آمده اند

سرو پیش تو اگر قصد خمیدن دارد

با خرامیدن خود می بری از کف دل را

در کنار تو دلم شوق چمیدن دارد

چشم بر راه تو ماندم شب و روزم یکسان

حال و احوال "رها" بی تو شنیدن دارد

علی میرزائی"رها"  

خزان

خزان

به باغ کوچکی نزد یک طوسم

خزان را صبح صادق دست بوسم

سکوت مطلقی حاکم به باغ است

مرا دل خوش به آواز کلاغ است

صدای ضربه ی خونم به رگها

هم آهنگ است با آوای سگ ها

به گوش آید صدای پای آهی

که بر خیزد زسینه گاه گاهی

هزاران برگ روی شاخه لرزان

و یا روی زمین افتان و خیزان

خلاف مصریان اطراف" مرسی"

کنند از یکدگر احوال پرسی

چه در شادی چه در هنگامه ی مرگ

نبینی بین شان یک برگ نا برگ

چه روی شاخه ی بالا چه پایین

همه باشند بر یک نظم و آیین

ز سهم یک د گر چیزی نخور دند

از آب و خاک یکسان بهره بردند

اگر از گشنگی برگی بمیرد

زبرگ دیگری چیزی نگیرد

کنار برگی ار یک غنچه رویید

دگر برگی،نهان اورا نبویید

کنارش غنچه ماند و میوه گردید

چو میوه چیده شد او بیوه گردید

به فکر غنچه ی د یگر نیفتاد

به دامن پای پیچید و بیفتاد

دو فصل از سال برگی زندگی گرد

ولی باغی پر از آزادگی کرد

 (رها)آدم نما ها را تو بنگر

اسیر بردگی عمری سراسر

طوس- آذر نود و یک-علی میرزائی"رها"