کس نشد آگه

کس نشد آگه

در غمت می سوزم و رویت نمی بینم هنوز

کس نشد آگه ز درد جان مسکینم هنوز

در خزان عمرم و دل در هوای چشم تو

دامنم رنگین چو گل از اشک خونینم هنوز

نیمه شب هایی که در تاب و تبم از دوریت

کس نیاید جز غم هجران به بالینم هنوز

تا که داری گوشه ی چشمی به من ای نازنین

در هوایت روز و شب از پای ننشینم هنوز

عطر تو پیچیده در جان "رها" یاس سفید

مست از بوی توام از خواب دوشینم هنوز

علی میرزائی"رها"

کسب آبرو

کسب آبرو

امید زندگی هرشب ترا من آرزو کردم

به کویت رفتم و بیهوده آن  راجستجو کردم

نبودی تا به بر گیرم ترا از فرط دلتنگی

به جانت رفتم و پیراهنت ر ا باز بو کردم

چنان بوی  تو ا ز پیراهنت در جان من پیچید

که بنشستم ز خون  دیده ام آن جا وضوکردم

نشانی از تو دیدم ماه  من  در هر نظرگاهی

به چشم بی فروغ خویشتن هرجا که  رو کردم

همان جایی که آب زندگی نوشیدم از جامت

زدم زانو پریشان با خدایم  گفتگو کردم

نشستم پای هر گل گریه کردم تا که  شد سیراب

شکایت نزد گلها از تو ای گل مو به  مو کردم

گرفتم عکس زیبای ترا چون جان در آغوشم

گلی چیدم ز گلها بین زلفانت فرو کردم

رها) سیراب شد گر بوستان از اشک چشم  تو)

خوشا چون نزد سرو خویش کسب آبرو کردم

علی میرزائی(رها) 

کمال و حسن

کمال و حسن

کرشمه با مژه همدست کرده ای بانو

تو پیروان خودت مست کرده ای بانو

چو آهوان سرشان در کمند خود داری

روان به کوچه ی بن بست کرده ای بانو

برای غارت دل های مبتلا به غمت

کمال و حسن تو یک دست کرده ای بانو

به همره می لعل لبت خماران را

ز چشم خو مَزه پیوست کرده ای بانو

به روی شاخه ی نورسته ای به فروردین

چو گلبنی تو ز نو جست کرده ای بانو

بیا برون به تفرج ببین تو پیر و جوان

به مهر خویش چه پابست کرده ای بانو

(رها)که کنج قفس سر به زیر پر دارد

موقتاً ز عدم هست کرده ای بانو

علی میرزائی(رها)

کنسل می کنم

کَنسل می کنم

عهد کردم گر نباشی در گروه

پست هایم یک به یک کنسل کنم

بعد هم ای نازنین از فیس بوک

می روم تا جا در ایران سل کنم

پست هایم را پیا مک می کنم

تا تورا ای ماه من خوش دل کنم

گر که گویی باز هم دیوانه ای

می روم تا خویش را عاقل کنم

خوب می دانی که غیر ممکن است

لحظه ای دل را ز تو غافل کنم

می دهم کامنت و لیک بی شمار

تا کنار پست  تو منزل کنم

گر نمایی تو( رها )را آن فرند

پیج خود را می روم باطل کنم

علی میرزائی(رها)

کو نسیم زلف او

کو نسیم زلف او

دوش ماندم با دو چشم اشکبار خویشتن

سینه ی سوزان نمودم غمگسار خویشتن

لحظه ای هم عقل در این محفل کوچک نشست

گفت حیرانی چرا آخر به کار خویشتن

از چه رو ببریده ای ای سینه چاک در بدر

از خود و از مردم و خویش و تبار خویشتن

عشق بی پروا بگفتا ترک بزم ما نما

عقل آخر بین برو دنبال کار خویشتن

کار ما بگذشته از پند و نصیحت دور شو

تا نسوزانم تو را با این شرار خویشتن

از جهان یاس سفیدی را فقط بگزیده ام

تا نثار او نمایم روزگار خویشتن

گر چه مجنون دستم از لیلای من کوته بود

دفتر عشقی گذارم یادگار خویشتن

برگ زردی بر درختم کو نسیم زلف او

تا بیندازد مرا اندر کنار خویشتن

کی (رها)قدری شناسد در ره او ناصحا

بهر عمر کوته بی اعتبار خویشتن

علی میرزائی(رها)

کوچه ی بن بست

کوچه ی بن بست
امشب آیا یار ِ ماهَم می رسد
یا به گردون باز آهم می رسد؟

آن که آورده به لب جان ِ مرا
کی به این حال تباهم می رسد؟

در غمش از پادگان چشم من
تا سحر خیل سپاهم می رسد

کوچه ی بن بست و یک شهرخراب
بی پناهم ، کی پناهم می رسد؟

غم همیشه منتظر پشت در است
تا ببیند روبراهم ، می رسد

چون "حلب" ویران شدم با یک نگاه
عاقبت شام سیاهم می رسد

ماه بهمن چون به ناکامی گذشت
عیدی ِ اسفند ماهم می رسد

دانه اش از غیرو کاهش از "رها"
آتشش آخر به کاهم می رسد

علی میرزائی(رها)  

 

کوزه گر

کوزه گر

خزانی می رسد روزی به باغ و از ثمر افتد

درخت زندگی آخر مرا از بار و بر افتد

مرا سر مایه از آغاز مشتی آب و گل بودی

همین سرمایه آخر دست صد تا کوزه گر افتد

خدا را کوزه گر از خاک من جامی بسازی تو

که مه رویان چو بردارند در دل ها شرر افتد

از آن ترسم که افتد خاک من در دست نا اهلان

ز چشم مردم صاحب دل و صاحب نظر افتد

نه دنبال زر و زور و نه تزویر و ریا بودم

خو شا قسمت نشد تا چشم من بر سیم و زر افتد

نمی خواهم (رها)مال و منال و ثروت دنیا

که در دامانم ازاموال صد ها خون جگر افتد

علی میرزائی"رها"-

کوس رسوایی

کوس رسوایی

جز تو من را نبود ماه دل آرای دگر

در دلم نیست به جز عشق تو سودای دگر

تا تورا جای در این قلب پریشان من است

نگشایم در این غم خانه به زیبای دگر

گر تو ترک من و این خانه ی ویرانه کنی

دگری را نگذارم که نهد پای دگر

تا شراب غم عشق تو به مینای دل است

هوسی نیست مرا باده زمینای دگر

امشبی گر که به د دامان تو سر بگذارم

"چه غم از آن که نمانیم به فردای دگر"

کوس رسوایی ما را سر هر کوچه زدند

تو نبینی چو منی عاشق و رسوای دگر

بس که چشم دل من مست تماشای تو شد

مهلتی نیست مرا بهر نماشای دگر

گر چه صد تیر غم از عشق تو در دل دارم

کی رود از سر کوی تو(رها)جای دگر

علی میرزائی(رها)

کوه سیم و زر

کوه سیم و زر می شد

شب فراق من و تو اگر سحر می شد

مرا امید وصال تو بیشتر می شد

نمی گرفتی اگر سایه ات ز سر ما را

نهال عشق تو در باغ بارور می شد

مسیر عشق دریغا هزار اگر دارد

چه می شد آن که ره عشق بی اگر می شد

مرا جوانی پر حسرتی گذشت دریغ

چرا که سرو جوان دسته ی تبر می شد

چه بود حاصلم از روزگار وانفسا؟

به فرض آن که مرا کوه سیم و زر می شد

شده است نوع بشر آفت زمین ای کاش،

که جانشین بشر گونه ای دگر می شد،

اگر که باز مرا روزنی به کوی تو بود

کجا "رها"ی تو این گونه در به در می شد؟

علی میرزائی"رها"   

کوهکن

کوه کن بودم

بر سر آن عهد و پیمانت تو با من نیستی

آگه از اشک سحرگاهم به دامن نیستی

خرمن جان مرا آتش زدی با یک نگاه

با خبر از آتش سوزان خرمن نیستی

واقفی بر حال و روز و عشق طاقت سوز من

رفتی و دیگر به یادم قدر ارزن نیستی

داشتم شیرین تر از جانم تو را شیرین من

کوه کن بودم تو را در فکرم اصلا نیستی

جستجو کردی به باغ آرزو یاس سفید

غافل از او ای "رها" یک آب خوردن نیستی

علی میرزائی"رها"  

کویر

کویر

یاس سفید من شده مهمانت ای کویر

داری هوای چیدن گل دامنت بگیر

آن یاس را به خون جگر آب داده ام

بوی نسیم او بود ار خوش تر از عبیر

یارب مباد آن که به پایش خورد خسی

او را عزیز دار که یاسی است بی نظیر

با ماه خود بگو به طلوعت نیاز نیست

کز جانب شمال در آمد مهی منیر

بگذار بال و پر بگشاید به دامنت

کو بلبلی است در کف زاغ و زغن اسیر

با سوزو ساز عادت دیرینه دارد او

چون قلب داغ دار (رها)بوده اش سریر

علی میرزائی(رها)

که مژده داده به حافظ

که مژده داده؟

که مژده داده به (حافظ) که غم نخواهد ماند

به کوره راه جهان پیچ و خم نخواهد ماند؟

اگر زمانه ی (حافظ )کمی محبت بود

ازین زمانه ی ما جز ستم نخواهد ماند

جهان تیره و تاری است روز و شب یک سان

نشانی از سحر و صبحدم نخواهد ماند

بریدن سر انسان و گوسفند یکی است

کسی به مهر و وفا ملتزم نخواهد ماند

کنند خانه ی مردم خراب بر سرشان

برای شان نه حریم و حرم نخواهد ماند

(رها)چنان به جهان ظلم می کند بی داد

دو سنگ روی زمین روی هم نخواهد ماند

علی میرزائی(رها)