داغ کهنه

داغ کهنه

روزگار ما دریغا روزگاری مبهم است

هر کسی دیدم به نوعی خود گرفتار غم است

قلبم از پس لرزه های عشق بی فرجام تو

گاه کرمانشاه،گاهی هم طبس،گاهی بم است

خوب می دانی که داغ کهنه را بر سینه ام

یک نگاهت یاس خوش بوی سفیدم مرهم است

دیدنت همراه اغیار ای امید زندگی

حاصل آن نیم شب ها اشک و آه و ماتم است

روزگار ما هنر هم بی هنر شد ای "رها"

در مضامین غزل هایم اگر شادی کم است

علی میرزائی "رها"  

دام بلا

دام بلا

خودم انداختم روزی به دام صد بلا خورا

به عشق بی سر انجامی چو کردم مبتلا خود را

مرا کنج فراغی بود و قلب آرزومندی

ولی با یک نگاه تو در آوردم ز پا خود را

تمنا از تغافل کردم آن در یای آغوشت

و با کوهی ز غم های تو کردم آشنا خود را

پرید از سر مرا پرواز در باغ و گلستان ها

و از یار و دیار خویشتن کردم جدا خود را

ره عشق ای امید زندگی راهی بلاخیز است

در این ره مبتلا کردم به دردی بی دوا خودرا

نمی دانم چه رازی در صدای دل نشینت بود

شنید آن شب (رها)انداخت در دام بلا خود را

علی میرزائی(رها)

دام عشق

دام عشق  

بگذار تا بسوزم و گردم فنای تو

اشکی شوم زدیده بریزم به پای تو

شعری شوم به دفتر گلگون خاطرات

آهی شوم زسینه دوم از قفای تو

از یاد رفته اند کسان و دیار من

چشم امید مانده به مهر و وفای تو

کی ترک جان کنم که تو جانانه ی منی

جانم چه قابل است عزیزم برای تو

یک دم به زیر طره پریشانیم ببین

بنگر که می کشم چه ز ناز و جفای تو

پا را ز دام عشق تو بیرون نمی نهم

با آن همه جفای تو و فتنه های تو

دانی که صید دام نیازش به دانه است

این دام عشق و این تو و این هم (رها) ی تو

علی میرزائی(رها)

دامن محراب

دامن محراب

خانه ام را شبی از نور تو مهتاب گرفت

چشم خون بار من از دست تو کی خواب گرفت؟

ماه رخسار تو از طره برون آمده بود

دل دیوانه ی من عکس تو را قاب گرفت

تا که آغوش به رویم چو صدف بستی تو

کی توان مثل تویی گوهر نایاب گرفت

ابر غم های تو بارید بس از دیده مرا

کلبه ام مثل"گمیشان" همه جا آب گرفت

طاق ابروی تو شد سجده گه ِ دل نَتوان

دست بر دامن تو دامن محراب گرفت

رفته از دست "رها" نیست امید ِ سحری

باغ آفت زده را کی گل شاداب گرفت

علی میرزائی"رها"  

داوری عقل

داوری عقل
قدری تو بیا کم کن ازین فاصله هارا

تا نشنوی از دل شده ی خود گله هارا

با داوری عقل کجا عشق بسازد؟

فتوا نپذیرد ز کس و مسئله ها را

در آتش عشق آن که کند خویش گرفتار

بیند به دلش زلزله ،پس زلزله هارا

آن کشتی طوفان زده ی بحر غم عشق

دیگر چه کند ساحل و این اسکله هارا

هر چند نشد موسم کوچ،از غم ایام

یک لحظه ببین ولوله ی چلچله ها را

چون سایه به دنبال تو هر جای دویدم

بنگر به کف پای "رها" آبله هارا

علی میرزایی"رها"   

دبیر می طلبی

دبیر می طلبی

تو خار تشنه لبی از کویر می طلبی؟

به دام عشق تو باشد اسیر می طلبی؟

میان این همه گل های بوستان و چمن

به گلبنی چو تویی داده گیر می طلبی

به سر، هوای وکالت نبو ده است او را

کسی که بوده همیشه دبیر می طلبی

جوانیش که به آیین نبوده است هر گز

کنون که رفته ز دست است و، پیر می طلبی

میان او و تو صد منزل است فاصله ها

تو عاشقی که بود سر به زیر می طلبی

بود به عرصه ی شطرنج زندگی سرباز

تو این پیاده، به جای وزیر می طلبی

ردیف و قافییه مجبور کرد طعنه  زنم

تو شاعری چو (رها) کم نظیر می طلبی؟!

علی میرزائی(رها) 

دبیر می طلبی

دبیر می طلبی

تو خار تشنه لبی از کویر می طلبی؟

به دام عشق تو باشد اسیر می طلبی؟

میان این همه گل های بوستان و چمن

به گلبنی چو تویی داده گیر می طلبی

به سر، هوای وکالت نبو ده است او را

کسی که بوده همیشه دبیر می طلبی

جوانیش که به آیین نبوده است هر گز

کنون که رفته ز دست است و، پیر می طلبی

میان او و تو صد منزل است فاصله ها

تو عاشقی که بود سر به زیر می طلبی

بود به عرصه ی شطرنج زندگی سرباز

تو این پیاده، به جای وزیر می طلبی

ردیف و قافییه مجبور کرد طعنه  زنم

تو شاعری چو (رها) کم نظیر می طلبی؟!

علی میرزائی(رها) 

در انتظار وصل

در انتظار وصل

تا بر جمال و قامت سرو تو عاشقم

با مرگ هم، اگر تو بگویی موافقم

عذرای من تو خرمن جانم بسوختی

مجنون ترم زقیس، ز عشق تو وامقم

با قایقی شکسته به در یای غم زدم

در گل نشسته در غم عشق تو قایقم

هر بامداد چشم گشودم ز درد وغم

با دامنی ز اشک ِ به رنگ شقایقم

در انتظار وصل تو جانم به لب رسید

سالی شود حساب گذشت دقایقم

با این که مثل بخت گریزانی از (رها)

عاشق ترم،به عشق تو بر عهد سابقم

علی میرزائی(رها) 

در خانه گر کس است

در خانه گر کس است

خود را اسیر خواهش دنیا نمی کنم

هر آرزوی دیده تمنا نمی کنم

بر این دو روز فانی دنیا عزیز من

بیهوده خویش عاشق و رسوا نمی کنم

خود را به آب و آتش دنیا نمی زنم

رسوای خلق و مردم دانا نمی کنم

مجنون صفت گذشت جوانی و عاشقی

خود را دو باره عاشق و شیدا نمی کنم

ما را غم زمانه و مردم به دل بس است

کاری به جز رضایت آن ها نمی کنم

بسیار درد کهنه که در دل بود مرا

گر از هزار هم یکی افشا نمی کنم

دردا که شعر های چهل سال پیش را

نشخوار می کنم و دهن وا نمی کنم

سودا دبیریم به وزیری نمی کنم

این یک حقیقت است که حاشا نمی کنم

چشمم چو بامداد گشایم به روی دوست

جز عاشقی به درگه دانا نمی کنم

در خانه گر کس است(رها)یک سخن بس است

دیگر من اعتماد به دنیا نمی کنم

علی میرزائی"رها" 

در خیالم با تو ام

در خیالم با توام

یاد چون زان چشم زیبا می کنم

من تو را هر شب تمنا می کنم

در خیالم با توام اما تو را

در دلم از دیده حاشا می کنم

گر که بیند دیده ام در دل تو را

نزد اشکم خویش رسوا می کنم

دیده و دل را دهم تا آشتی

خواب را در چشم رویا می کنم

چشم و هم چشمی ِ چشم و چشم ِ دل

در کتاب عشق معنا می کنم

چشم تا غافل شد از حال "رها"

باز از نو خویش شیدا می کنم

علی میرزائی "رها" 

در سوگ همسر

در سوک همسر

بیا چراغ شب افروز آشیانه ی من

تو رفته ای و صفا هم دگر زخانه ی من

بیا که جای تو خالی است در سرای دلم

که تا دو باره گذاری سرت به شانه ی من

چگونه رفت ز یادت که ترک ما کردی

حدیث روز جدایی غم زمانه ی من

مرا بهار پس از رفتنت خزان گردید

ز شاخ خشک نروید دگر جوانه ی من

دلم شکستی و رفتی امید زندگیم

دگر کجاست کسی یار و پشتوانه ی من

تو پر کشیدی و ماندم در این قفس تنها

سرم به زیر پرم از غم شبانه ی من

علی میرزای(رها) 

در سینه ام فریاد نیست

در سینه ام فریاد نیست

 از فغان لبریزم و در سینه ام فریاد نیست

در دل پر درد جای کینه و بیداد نیست

مرغک بی آشیان را در قفس سر زیر پر

بهر صیدش احتیاج دانه و صیاد نیست

گر که در جمعیت هر نوع حیوان بنگری

بر خلاف نوع انسان یک نفر شیاد نیست

کی کند قاچاق حیوان شیشه و افیون و بنگ؟

نیک بنگر بین آن ها یک نفر معتاد نیست

جانوران در زیستگاه خود عروسی می کنند

لانه شان از حمله ی دشمن ولی بر باد نیست

حفظ قانون حقوق جانوران تا با خداست

حاجت هم دردی یک جانی جلاد نیست

تا که خسرو ها در این دنیا جهان داری کنند

فرق، بین توپ و تانک و تیشه ی فرهاد نیست

گر که خصلت های انسانی شعار خود کنیم

 ای(رها)در این جهان کس را دل ناشاد نیست

علی میرزائی(رها)

در شاهوار

در شاهوار

اگر گذشت جوانی به دل شرار که دارم

هزارداغ ِ نهانی ز روزگار    که  دارم 

جوانی ارکه به آیین،ندیده ام  چه غم ای دل

به سینه حسرت روی تو گل عذار که دارم

اگر چه این فلک ِ پیر، پیر کرد و نزارم

هنوزعشق ِتو درسینه یادگار که  دارم

گذشت در دو قفس عمر ما جدا اگر ازهم

برای دیدن تو حق انتظا ر که  دارم

اگر که دست نوازش کسی به سر نکشیدم

به غم گساری خود چشم اشک بار که دارم

به کام مردم بی درد چرخ دون به مدار است

امید بیهُده از چرخ ِکج مدار،که دارم

اگر چه گنج زرم نیست گنج غم به دلم هست

به سینه دفتری از در شاهوار که  دارم

جوانیم که  تفاوت نداشت لیل  و نهارم

کنون که شام ندارم گهی نهار که دارم

نچیده ام ثمر از باغ و از بهار به عمرم

نبود خربزه ما را ولی  خیار  که دارم

درون باغ ِمَلِک،گر رهی نبوده برایم (1)

برون باغ ملک، سایه ی چنار که دارم

اگرهلوی ِخراسان،انار ِ ساوه  ندارم

زرشک ِقاین واین شعرِ آب دار،که دارم

چو یوسفم ندریدند،پیرهن اگر از پشت

هزار چاک ِگریبان ز دست یار که دارم

زبان شکوه به بند ای«رها»که ما سرکاریم

اگرخطا نکنم حق ِیک مزا ر که دارم

علی میرزائی(رها)

____________________________

1-باغ مشهور ملک آباد درمشهد

در وصف خرد

در وصف خرد(مثنوی)

اگر اندیشه دیدی خالص و ناب

بگیر آن را تو بالای سرت قاب

بکن هر صبح و شب آن را نظاره

بکن اندیشه جای استخاره

چو باشی بی خرد حالت بگیرند

به گاری بندن و مالت بگیرند

تو را اندیشه ای باشد به هر حال

برابر با عبادت های صد سال

سخن از من نه از آن رسول است

برای هر مسلمانی قبول است

مده بر بی خرد کار سترگی

بیندازد تو را او از بزرگی

خرد روشنگر روح و روان است

ز نادانی بشر بی خانمان است

به خوش نامان دنیا نیک بنگر

خرد ورزیده خودعمری سراسر

به عمر خود نگفته حرف مفتی

نکرده بهر کس گردن کلفتی

سخن از راستی گفتند و رفتند

به نفع خویشتن طرفی نبستند

علی میرزائی(رها)

دریا گریستم

در یا گریستم

ای نازنین به یاد تو دریا گریستم

بر روز های تیره به شب ها گریستم

دستم نمی رسد که نهم مرهمت به دل

از دست بی وفایی دنیا گریستم

اشکی که بوده است نهان سال ها زغیر

امروز شد عیان و هویدا گریستم

ای مه که کرده ای تو مرا بت پرست خود

شب تا سحر ز درد تمنا گریستم

ای گلبنم به بزم رقیبان چه میکنی

خونم به دل چو لاله به صحرا گریستم

دیدم به خواب قامت سروت کنار خویش

از اشتیاق قامت رعنا گریستم

هر روز می رسد غمی از دور روزگار

امروز را به حسرت فردا گریستم

شد شرحه شرحه سینه ی صد پاره ی (رها)

بس از فراق روی تو تنها گریستم

علی میرزائی(رها)

درد بی درمان

درد بی درمان

خداوندا ز درد هجر او جان بر لب است امشب

مرا با آن سیه گیسو هزاران مطلب است امشب

چو بخت تیره ی من آسمان هم تیره و تار است

اگر بر روی مژگانم هزاران کوکب است امشب

دلم بشکسته از طوفان و موج بحر غم هایش

درون سینه ام آهنگ یارب یارب است امشب

تمنای وصال تو مرا دردی است بی درمان

دل من آرزومند تو بیش از هر شب است امشب

بسی راز نهان خواندم ازان لب های خاموشت

دل من بی قرار از هجر آن لعل لب است امشب

بود درد و غم عشق تو شب ها غمگسار من

نگیری از (رها)این غم که در تاب و تب است امشب

علی میرزائی"رها"

درد تمنا

درد تمنا

داغ غم بر دلم از درد تمنا دارم

غم عالم همه از دست تو تنها دارم

سال ها رفت و تو در بزم رقیبان غافل

که در این سینه یکی لاله ی صحرا دارم

در غم عشق تو می سوزم و عمری تنها

درد خود از همه حتی ز تو حاشا دارم

تو نبینی که منم واله و شیدا هر جا

چشم خود را ز تو من غرق تماشا دارم

یک نگاه تو مرا خرمن جان آتش زد

که چو (وامق)همه جا ذکر تو(عذرا)دارم

بدتر امروز من ای ماه ز دیروز بود

سیر از امروزم و امید به فردا دارم

بس (رها)غرق خیال تو به هر جا باشد

خویشتن پیش رقیبان همه رسوا دارم

علی میرزائی(رها) 

درد دلی با فردوسی

درد دلی با فر دوسی

به خوردی پول توجیبی نبودم        

گهی گر بود هم جیبی نبودم

نه سرگرمی نه والیبال وشطرنج    

به بازی می گرفتندم غم و رنج

مرا از جنس لَته بود گویی

بُدی یک من چو تر می شد تو گویی

گروهی حمله می کردیم بر توپ

چو سنگین بود مثل گُلَه ی توپ

برای این که گویم سرخ رویم       

سه تا سیلی زدم روزی به رویم

یکی صبح و یکی ظهر و یکی شام

برای این که گویم خورده ام شام

همان سالی که می شد نفت ملی     

ز هر جا می نمودی غم تجلی

گذشت آن سال ها غم سر نیامد      

صدایی از کسی هم در نیامد

یکی از سال ها در اول مهر  

نبود اوضاع چندان بر سر مهر

دبیرستان گرفتی پول لوسی          

به نام نازنین استاد طوسی

که شد سر بار بر شهریه آن سال

گرفت از اولیاء و بچه ها حال

گمان کردیم شاعر ورشکسته ا ست  

ز شاه غزنوی وامی گرفته است

و شه خواهد گذارد چک به اجراء

همی ترسند مشت او شود وا  

سپس معلوم شد از روی اسناد       

هدف بوده مرمت قبر استاد

به فر هنگ و هنر از بهر ترمیم   

  نمودم پول کفش خویش تقدیم

چه فکر بکری آقایان نمودند         

که کفش از پای شاگردی ربودند

زمستان پاره کفشم بود پر آب        

یقین دارم نکرده خواب استاد

ز نفت ملی ار بهره نبردم            

ز شیر باغ ملی آب خوردم

زپایم گر که کفشم را ربودند         

به پایم کفش ملی را نمودند

نشد این خاطره هر گز فراموش     

مگر گاهی که بنده رفتم از هوش

بود رنج ابو القاسم به سی سال       

بسی کم تر زرنج بنده آن سال

نبودی شاعر شیرازی افسوس        

نصیحت می نمودی شاعر طوس

ندادی سکه های نقره یک جا        

نگه می داشت قدری بهر فردا

نمی خورد از دهان او بر آید        

سپس از ضعف جان او بر آید

که طولانی حسابی باز کردی        

سپس بر کل عالم ناز کردی

که بعد از قرن ها ازسال مرگش    

نگیرند از جوانی پول کفشش

بزن توریست بر قبرش یکی مشت    

بگو که درد بی کفشی مرا کشت

اگر چه مَنترم کردند و ناشاد         

(رها) بخشید کفشش را به استاد

 

علی میرزائی(رها)

_____________________________________________

 

 

مشهد مقدس25/2/1391

درد سر کم می کنم

درد سر کم می کنم

شادیت را چند روزی گر که ماتم می کنم

می روم امروز و فردا درد سر کم می کنم

گریه ی نیم شبی ،با ناله ی صبحی جدا،

داشتم ،این هر دو را هر شام با هم می کنم

ناز می کردم به شبنم با غرور از عشق تو

خوار گشتم نزد خاری، ترک شبنم می کنم

صبر کردم نازنین شب های هجران تو را

نا امیدم،زندگی با کوهی از غم می کنم

چشم من از تو نشد سیر و دل از جان سیر شد

بعد از این در و غمت همراز و همدم می کنم

ترک تو آسان نباشد یاس خوش بوی سفید

تا نیازارم تو را پس ترک عالم می کنم

بی تو شادی بر نمی تابد دل دیوانه ام

کل ِ ماه و سال را بر خود محرم می کنم

ای "رها"بود آرزو ها این دو روز زندگی

جای پای رفتنم امروز محکم می کنم

علی میرزائی"رها"  

درد عشق

درد عشق

عشق تنها درد باشد کادمی

بر گزیند بهر خود با اختیار

بعد بنشیند به پای درد خود

سر دهد او گریه ی بی اختیار

عشق ما دیوانگی گر نیست چیست

کادمی خود را کند با آن دچار

دل به یک گل بین صد گل در چمن

بندد و از گل نبیند غیر خار

ای بسا گه عاشقی مجنون شود

روز را بر خود نماید شام تار

خیره در جمعی شود بر نقطه ای

خارج از جمع است و در فکر نگار

بی اراده صحبت از دلبر کند

بیم رسوایی کجا و اعتبار

لذتی باشد (رها)در عاشقی

کان فراموشی بود از روزگار

علی میرزائی(رها)

درد مضاعف

درد مضاعف

در کودکی دردم مضاعف بود،حالا که اعدادی نمی فهمد

روز و شبم یکسان بود امروز،خرداد و مردادی نمی فهمد

گویند شیرین بود و فرهادی،از عشق نامی مانده در گوشم

تمرین پیری در جوانی بود،پیری که فرهادی نمی فهمد

پیرانه سر عاشق شدم اما،بر ماه تابانی که ممکن نیست

صد تیر غم از او به دل دارم،صیدم که صیادی نمی فهمد

حسرت کشیدم عمر خود افسوس،هر جا که دیدم قامت سروش

کوه غمی دارم از او در دل،دردی که امدادی نمی فهمد

عمری سرم زیر پرم بوده ست،مردم رمیده کنج ویرانی

آزاده ام،آزاده ای هرگز، کو، رنگ آزادی نمی فهمد

دل خوش از آنم در غزل هایم، او ،مایه ی شعر "رها"باشد

جز آن پریوش شعر من را کس،جز داد و بیدادی نمی فهمد

علی میرزائی"رها" 

درد هجران

درد هجران

درد هجران تو ام ساخته بی تاب امشب

نیست از دوری تو چشم مرا خواب امشب

شب من ابری و ماه از نظرم پنهان است

نه ز ماهست امیدی نه ز مهتاب امشب

چشم بر راه تو ماندم که شب از نیمه گذشت

اشکم از هر مژه جاری است چو سیلاب امشب

تا شراب لب لعل تو به مینای دل است

درد من چاره نگردد زمی ناب امشب

ترسم امشب که به صحرای جنونم ببرد

حسرت یار و دیار و غم احباب امشب

ای(رها)چشم امید از فلک پیر ببند

بهر پرواز ازین بادیه بشتاب امشب

علی میرزائی(رها)

در غم استاد کسایی

 

درغم استاد کسایی

ای نی نواز کشور ایران کسایی جان

تاج هنر را گوهر تابان کسایی جان

پر محتوا، کم ادعا بین هنرمندان

بودی نماد و اسوه ی انسان کسایی جان

عمر گران خویش را صرف هنر کردی

سر خم نکردی پیش این وآن کسایی جان

در خانه ات بودی تو شمع محفل یاران

از هر دیاری داشتی مهمان کسایی جان

هر نی نوازی کو در ایران صاحب نام است

پرورده ای اورا تو در دامان کسایی جان

دانش سرای آدمیت شد سرای تو

با آن سه تارو نای آن عرفان کسایی جان

دراصفهان ماندی صفای شهر خود بودی

حب وطن بودی تورا زیمان کسایی جان

زاینده رود اصفهان با رفتنت خشکید

دیگر نمی جنبد مَنار اسان کسایی جان

نقش جهان بی تو ندارد رونقی دیگر

با چل ستون شد بی ستون ایوان کسایی جان

نصف جهان دارد ترا چون جان در آغوشش

کل جهان در ماتمت گریان کسایی جان

بی ناله ی جا نسوز نایت ای مه خوبان

باشد ( رها ) را هر کجا زندان کسایی جان

علی میر زایی 26/3/1391

درمانی نمی ماند

درمانی نمی ماند

مرا صبرو قراری بی تو می دانی نمی ماند

اگر در سینه ام جز آه سوزانی نمی ماند

مکن عیبم پریشان حالی و بی خانمانی را

برای خانه بر دوشان که سامانی نمی ماند

مرا امروز و فردا وعده دادی عمر من طی شد

برای دیدن تو وقت چندانی نمی ماند

بهار من خزان بگذشت تابستان از آن بد تر

خزان دیده گلی را شوق بارانی نمی ماند

علاج درد عاشق وصل معشوق است می دانی

برای رانده از کوی تو درمانی نمی ماند

تو مضمون غزل های منی یاس سفید من

"رها" را بی تو می دانی که دیوانی  نمی ماند

علی میرزائی"رها" 

دریای آتش

دریای آتش

من آن مرغم كه دارم ماتم بي آشياني را

به دل دارم چوكوهي غصه ي بي همزباني را

كجايي آشناي دل كه احوالم نمي پرسي؟

نميداني مگر    دردوغم بي     آشنايي را

چه شبها سوختم چون شمع وآهي برنشدازدل

نيامدصبح اميدي كه بينم کامرانی  را

ازاين آهسته سوزيهاي تدريجي دلم خون شد

به کف داری تو هر شب گر شراب ارغوانی را

ازاين عزلت نشينيها نشدجزخون دل حاصل

مگرآورگي سازد به كامم زندگا ني را

به بي نام ونشاني گشته ام آوازه ي شهرم

خدايا ده نشان من توكوي بي نشاني را

منم آن دربدركزهردري رفتم جفا ديدم

نديدم ازكسي حتي زخودمن مهرباني را

بسي گفتندازشورجواني ديگران اما

نبوييدم گلي ازباغ پرشورجواني را

(رها)پيرانه سرداري هواي وصل مه رويان

ازآن مي بينمت در سینه صد داغ نهانی را

علی میرزائی(رها)

دریای بی ساحل

دریای آغوش

گرفتارم نمودی روزی و کردی فراموشم

نهادی باری از عشقی گران زان روز بر دوشم

بیا یک روز صبحم را ببین در خواب و بیداری

بخوان در دفتر صبحم تو تکلیف شب دوشم

نسیم موجی از دریای آغوشت به جانم خورد

حبابی بر سر موجم وعمری خانه بر دوشم

به دوشم می کشیدم در جوانی بار عشقت را

کنون پیرانه سر دارم غم عشقت در آغوشم

مرا عشقت بهاری بود و قدرش می رود بالا

بسان سال عمر من که با یک سکه نفروشم

گر از بازار سکه دست من کوتاه چون عمراست

هر از گاهی زجام عشق تو یک جرعه می نوشم

برای گرم وسرد روزگاران دیده ای چون من

چه فرق است ار لباس عافیت یا آخرت پوشم؟

(رها) آهی ندارد تا کند با ناله ای سودا

ببین در گوشه ی فقرم چو خُمّ ِ باده می جوشم

علی میرزائی(رها)

دریای بی ساحل

دریای بی ساحل

نَزَد هرگز وفا داری در غم خانه ی ما را

نمی دانند مه رویان ره کاشانه ی مارا

گهی گر آشنایی دیر آمد زود ترکم کرد

چو دید افسردگی های دل دیوانه ی ما را

شدم تا غرق بحر عشق تو ساحل زیادم رفت

تو هم از یاد بردی نازنین افسانه ی مارا

زدم بس دست و پا عمری در این دریای بی ساحل

شکست امواج غم هایت عزیزم شانه ی مارا

کنون زنجیر تقدیرم گره خورده است با مویت

بیا تجدید کن گاهی تو آب و دانه ی ما را

(رها)افتاده ام دور از دیار و یار در غربت

کسی جز غم نمی گیرد سراغ خانه ی مارا

علی میرزائی(رها)

دریای جنون

دریای جنون

جان به قربان تو و چشم سیه مست تو باد

حیف ِآن عمر که بی عشق تو دادم بر باد

تا به دریای جنون ِغم ِعشق تو زدم

گر به ساحل برسم یا نرسم باداباد

سیل عشق از دل عاشق چه خروشان برخاست

کی شود سّد رهش عقل و درس استاد

خانه ی عاشق دل خسته ندارد سامان

چون حبابی به سر موج بود بی بنیاد

"عشق آتش بود و خانه خرابی دارد"

نه که یارانه بگیری تو و حق اولاد

ای (رها)عشق تجاری شده حرفش تو مزن

هر چه از عشق بگویند بود حرف زیاد

علی میرزائی(رها)

دریای مجازی

دریای مجازی

با یک نگهت صید تو افتاد ز رفتار

در حلقه ی یک موی تو  صد پای گرفتار

در خواب خوشی ای مه سیمین بدن اما

شب تا به سحر من زغم عشق تو بیدار

مانند اناری که خدا هدیه فرستاد

هر دانه ی تو شافی صد ها دل بیمار

با آمدن و رفتنت ای سرو خرامان

شوقی به سر آید و به دل حسرت بسیار

بنگر تو پریوار به دریای مجازی

بس قایق وامانده بر امواج ز رفتار

صد لیک و کامنت برایت بگذارند

شاهانه گذاری تو به دل حسرت دیدار

طبعم بود آماده و این قافیه هم باز

کافی است(رها) موعظه بر مردم هشیار

علی میرزائی(رها)

دست مرا بگیر

دست مرا بگیر

در دل نمانده صبر و قرار و توان بیا

داروی ِدرد عاشق بی خانمان بیا

از باغ رفته ای و به خاکم نشانده ای

برگرد، دور از نظرِ باغبان بیا

یاس سفید، منتظرم تا ببینمت

دیگر مگو چنین شد و یا آن چنان بیا

در شهر خود غریبم و بی نام و بی نشان

داری اگر نشانی ِاین بی نشان بیا

دست مرا بگیر که از دست رفته ام

چشمم به راه تُست بیا ناگهان بیا

ترسم که بر ملا شود این عشق آتشین

عشقی که داشتیم ز مردم نهان بیا

بگذاشتم من آدم و عالم به خاکیان

بار سفر چو بستم ازین خاکدان بیا

دارد (رها) امید به دیدار واپسین

دیگر نه الفتی به زمین و زمان بیا

علی میرزائی(رها)