دامن محراب

خانه ام را شبی از نور تو مهتاب گرفت

چشم خون بار من از دست تو کی خواب گرفت؟

ماه رخسار تو از طره برون آمده بود

دل دیوانه ی من عکس تو را قاب گرفت

تا که آغوش به رویم چو صدف بستی تو

کی توان مثل تویی گوهر نایاب گرفت

ابر غم های تو بارید بس از دیده مرا

کلبه ام مثل"گمیشان" همه جا آب گرفت

طاق ابروی تو شد سجده گه ِ دل نَتوان

دست بر دامن تو دامن محراب گرفت

رفته از دست "رها" نیست امید ِ سحری

باغ آفت زده را کی گل شاداب گرفت

علی میرزائی"رها"