خودت می دانی

خودت می دانی

بهر یک لحظه ی دیدار خودت می دانی

برده ام حسرت بسیار خودت می دانی

ای بسا شب به سحر آمد و چشمم بر در

بودم از هجر تو بیدار خودت می دانی

سال ها حسرت پرواز به دل ماند مرا

مثل یک مرغ گرفتار خودت می دانی

غم تو در دل ما بود و تو غم خوار کسان

روز ما بی تو شب تار خودت می دانی

از همه سیم تنان ای مه خورشید لقاء

برده ای رونق بازار خودت می دانی

بار ها بهر وصال تو به سر آمده ام

از من اصرار و تو انکار خودت می دانی

تا تو را دید (رها)دست تهی با دل خون

شد گرفتار گرفتار خودت می دانی

علی میرزائی(رها)  

خود را نشناسیم

خود را نشناسیم

ما خانه خرابیم ریا را نشناسیم

جز مردم با درد و صفا را نشناسیم

بسیار جفا دیده از این گردش ایام

اما به خدا غیر وفا را نشناسیم

ما دست طمع پیش خس و خار نبردیم

صد شکر که جز راه خدا را نشناسیم

با درد کنار آمده ایم از غم ایام

با درد بسازیم و دوا را نشناسیم

بشکست اگر بال و پر ما به هوایت

بر زخم غم عشق  شفایی نشناسیم

ماییم و غم عشق تو و محنت ایام

"صد شکر که جز این دو سه تا را نشناسیم"

ما را چه غم از آن که (رها)را نشناسید

خود را نشناسیم و شما را نشناسیم

علی میرزائی (رها)

خورشید ولایت

خورشید ولایت

تا که خورشید ولایت ز تو سرزد کعبه

زده ای خیمه به هر جای تو بی حد کعبه

فاطمه بنت اسد گوهر بیتا آورو

دارد امشب به برش حیدر امجد کعبه

مادر کعبه پسر تا که در آغوش کشید

از قدومش شده در نور زَبَرجد کعبه

اصل قران مبین کعبه گرفته به بغل

به حجاز و یمنش فخر مجدد کعبه

شادی و ولوله در کل حجاز است امشب

شده مهمان تو داماد محمد کعبه

دارد امید"رها" تا که غباری زحرم

به دل و هم به سر ما بنشاند کعبه

علی میرزائی "رها"  

خوش قدو بالا

خوش قد و بالا

آن شب چه قدر خوش قد و بالا شده بودی

ای راحت جان رهزن دل ها شده بودی

بردی تو قرار از دل دیوانه ام آن شب

ای گل تو ز بس خوشگل و زیبا شده بودی

شد رشک قمر ماه رخت ای مه تابان

خود خرمنی از گل تو سرا پا شده بودی

در لطف و صفا و طرب ای باغ امیدم

فخر چمن و این دل شیدا شده بودی

از چشم سیاه و لب خاموش تو خواندم

کز جلوه ی خود غرق تمنا شده بودی

از شرم و حیا ای گل من پیش رقیبان

دیدم به عیان لاله ی صحرا شده بودی

بردی ز سرم عقل و ز دل هوش و زکف دین

بس چشم دلم مست تماشا شده بودی

از چشمه ی عشق تو زدم جام و شدم مست

در روح و تنم هر دو هویدا شده بودی

سیمین بدنم شعله فکندی تو به جانم

در چشم (رها)عقد ثریا شده بودی

علی میرزائی(رها)

خوشه ای نیست

خوشه ای نیست

این که از عشق تو  از دور غمینم کافی است

خوشه ای نیست مرا دانه بچینم کافی است

بر سر کوی تو گر فرصت پرواز نبود

در غم عشق تو تا گوشه نشینم کافی است

غم و شادی است یکی تا که دل سوخته را

تا تویی بین همه خوبترینم کافی است

قبله گاه منی و روی نیازم با تُست

هر کجا رو به تو و، روی زمینم کافی است

تو همان یاس سفیدی چو نگینی در باغ

بین گل ها که تو باشی چو نگینم کافی است

آگهی از غم و از حسرت و ناکامی من

مایه ی شعر (رها)یی تو همینم کافی است

علی میرزائی(رها)    

خیل اشک

خیل اشک
یک شب بیا ببین من و حال تباه را
از خیل اشک های شبم یک سپاه را
پاسخ ببین چگونه دهد آه سینه سوز
تاوان یک نگاه، زچشم سیاه را
یوسف دو روز بود به چاه و عزیز شد
عمری درون چاهم و گم کرده راه را
باشد به سینه زخم فراوان ز روزگار
دارم ز سیل اشک به دامن گواه را
دیگر چه جای بیم(رها)را در این دیار
 با اشک خویش تا که بشویم گناه را
علی میرزائی(رها(

خیل اگر ها

خیل اگر ها

غم تو از دلم ای ماه دل آرا نرود

تا میان من و تو خیل اگر ها نرود

راه وصل تو که پر پیچ و خم و مشکل هاست

هیچ دیوانه به غیر از من رسوا نرود

بسته ام دل به تو دیوانه صفت یاس سفید

تا پسین لحظه غمت از دل شیدا نرود

رونقی نیست اگر در شب یلدا چو قدیم

خاطرات خوش آن کاش ز دل ها نرود

بهر آن ها که هم عمر زمستان باشد

بس خزان می رود اما شب یلدا نرود

امتیازی نبود بین شب و روز (رها)

تا چه پرواست که یلدا شود اما نرود

علی میرزائی(رها)