حسرت گل

حسرت گل

ما آن زمان که باده ی عشقت چشیده ایم

از جان گذشته ایم و زدنیا بریده ایم

آواره گشته ایم ز شهر و دیار خویش

در کنج غم ز حسرت گل آرمیده ایم

خود خواه نیستیم و نخواهیم شد که چون

آهوی تیر خورده ز مردم رمیده ایم

ما هر چه دیده ایم فراق و غم تو بود

از باغ وصل غنچه ی خندان نچیده ایم

بیچاره ایم و جان به لب از پا فتاده ایم

از بس تو را به خلوت اغیار دیده ایم

افسوس زان که طالع خامان نداشتیم

دردا که میوه ای به بیابان رسیده ایم

آه (رها) شبانه به گردون اگر رسید

ما شبنمی ز یاس سفیدی چکیده ایم

علی میرزائی(رها)

حفظ آبرو

حفظ آبرو

خاطری خوش دارم و از کوی جانان می روم

با دلی افسرده با اندوه و حرمان می روم

خنده ها و گریه های من به هم آمیختند

بهر حفظ آبرویم شاد و خندان می روم

گریه های من بشستند از لبانم خنده ها

خود به چشم خویش دیدم جسم بی جان می روم

گلبنی روییده دیدم در کویر دامنم

غنچه ای از او نچیدم زار و نالان می روم

گل کجا و طاقت گرمای سوزان کویر

کرد ترک دامنم با آه سوزان می روم

پروراندم گل به دامانم ز ابر گریه ها

سیر نا بوییده او را من پشیمان می روم

یار در بر داشتم اما ز دست روزگار

ترک او کردم من از ملک سلیمان می روم

نو گل باغ مرا باد خزان از من گرفت

گرد بادی گشته ام سوی بیابان می روم

خوب می دانی تو حالم ای امید زندگی

از غم پنهان تو سر در گریبان می روم

تا(رها)بر نازنین خود وفا ثابت کند

از برش شادی کنان اما پریشان می روم

علی میرزائی(رها)

حلاوت با ملاحت

حلاوت با ملاحت

نَه مَه سرو ِقدت دارد نه سرو آن ماه  ِرخشانت

الهی من به قربان تو و آن عشق پنهانت

نمی دانی چه لذت هاست در این عشق طاقت سوز

 مگیر از من عزیزم آتش این عشق سوزانت

تو را چون جان پرستم نازنین،درد ِتمنایت

به محشر می برم با خود شود جانم به قربانت

حلاوت با ملاحت را تما ماً در تو می بینم

فدای آن دو سیب گونه و چاه زنخدانت

به یک لبخند تو شادم میان خرمنی آتش

ز چشم بد نگهدارد خدا لب های خندانت

بیفتد هر چه از چشم تو آن هم عزتی دارد

چه غم چون اشک افتادم ز چشمت روی دامانت

تو شمع مجلس آرایی به هرجمعی،به هر بزمی

چه می شد گر(رها) می شد شبی ای ماه مهمانت

علی میرزائی(رها)  

حور بهشتی

حور بهشتی

تو با آن قامت و چشم سیاهی

که داری بشکنی پشت سپاهی

اگر فرمان دهی خال سیاهت

به هر کویی بسازد قتلگاهی

به هر راهی که دارد ره به کویت

تو داری یوسفی در قعر چاهی

بسی دل داده داری چشم بر راه

به هر پیچ و خمی در طول راهی

تو با آن خنده ی پنهان به لب ها

به دل ها جان ببخشی با نگاهی

کنی با مهربانی ها بنفشه

اگر دستی کشی بر پرّ ِ کاهی

به امیدی که آن چشم سیاهت

بماند در امان از سوز آهی

تو یک حور بهشتی در زمینی

قد ِسروت نگردد خم الهی

(رها) پیرانه سر بر خیزد از جای

به امید تو در هر صبحگاهی

علی میرزائی(رها)

حیف آدم

حیف آدم

آدما بعضی اسیر ثروتند

دم زمردی ها زده کم همتند

هر کجا آشی بود حاضر شوند

در ریا کاری اسیر ذلتند

هر کجا بادی موافق می وزد

در مسیرو همرهش در حرکتند

دائماً در فکر ظاهر سازیند

خود نما در نزد صاحب قدرتند

خوش سخن ، شیرین زبان ، مردم فریب

کی به فکر دین و ملک و ملتند

فکر آن ها جیبشان و کسبشان

هر کجا باشند تخم نکبتند

همگنان خویش را پیدا کنند

دست در دست همند و محنتند

عذر می خواهد ( رها ) گفت آدما

حیف آدم ، حیف آدم آفت اند

ای خداوند کریم دستگیر

داد  مظلومان از این دونان بگیر

علی میرزائی  (رها)

خار برگشته

خار برگشته

دو باره گریه ی بی اختیار بر گشته

دو چشم من به در و انتظار برگشته

نمانده است امیدی، دگرعقیده مرا

از این زمانه ی بی اعتبار بر گشته

چه شور و شوق در این روزگار وانفسا؟

مرا که بخت چو مژگان یار برگشته

از آدمیت و آدم دگر نشانی نیست

نه اعتبار،از او افتخار برگشته

فصول ِ سال بشر را دگر بهاری نیست

خزان همیشه به جای بهار برگشته

به دشت لاله، به بستان "رها"نمانده گلی

به جای این همه انگار خار برگشته

علی میرزائی"رها"  

خار مژگان

خار مژگان

بازکن چشم سیاه پرحیای خویشتن

خارمژگان مرابنگربه پای خویشتن

گوشه ی چشمی گهی برخاک راه خودنما

تامراچون سایه بینی درقفای خویشتن

من همان دلداده ی بشکسته بال وبی کسم

کزپی دل آمدم سویت به پای خویشتن

درغم عشق توودرماتم تنهائیم

هرشبی سوزم چو شمعی در عزای خویشتن

چون نسیم آلوده دامانم نشدازبوی گل

ازگلستان ها گذشتم  با غنای خویشتن

جزمن دیوانه دیدی کس تو ای سروروان

کوگذاردبرسرموجی بنای خویشتن؟

ناله های صبح ودردشام وآه نیمه شب

برگزیدم بی توازعالم برای خویشتن

حاصل این عشق طاقت سوزشدآوارگی

باکه گویم قصه ی بی انتهای خویشتن

کوه دردم چاره ی دردم تویی کن همتی

بانگاهی چاره کن درد(رها)ی خویشتن

علی میرزائی(رها)

خاطرات دوران آموزگاری

خاطرات دوران آموزگاری
در ایام جوانی روزگاری
که می کردم به ده آموزگاری
شدم پابند عشقی خانمان سوز
نصیبم گشت عمری بی قراری
نمودم نذر شاگردانم آن سال
ز هر درسی یکی نمره به هر حال
اگر که کد خدا عبدالحسین خان
کند راضی برادر های مارال
به شاگردان خود عهدی که بستم
وفا کردم و طرفی بر نبستم
فلک یک دم به کام من نچرخید
غم مارال ماندی روی دستم
غم مارال من را کرد شاعر
دبیری عاشق اما نیمه ماهر
گهی گر نمره دادم اضطراری
خدا را داشتم بر کار ناظر
خراسان را نمودم باغبانی
درختانی پر از شهد معانی
بپروردم پس از سی سال و اندی
که جا دارند بر تاج جهانی
ز شاگردان همشهری مارال
دو تا باشند در آلمان فدرال
سه تا استاد دانشگاه باشند
و جمعی شغل شان آزاد و فعال
یکی از آن کلاس پنجمی ها
که دادم نمره ای اورا ز املاء
پزشک من بود در شهر مشهد

کمی بالا ترک از صحن علیا
نشسته در مطب روزی سر حال
گرفت او نبض من را شاد و خوشحال
بگفت استاد قدری نبض تند است
هنوزت هست در دل عشق مارال؟
نگاهی کردم و اشکم در آمد
که منشی ناگهان از در درآمد
بگفت ویزیت آقارا بده پس
که دیدم قیمت نمره در آمد
چو منشی اشک های بنده را دید
کمی زیر لبی بر ما بخندید
چو می دانست دکتر لطف دارد
زبان حال را رندانه فهمید
بوند این نازنینان افتخارم
نباشد گر به بانکی اعتبارم
ندارم آرزوی سکه و زر
چو می سازم به آب دوغ و خیارم
به شعرم گر گهی سوز و گداز است
و یا حرفی ز دردی جان گداز است
مگو پیرانه سر گردیده عاشق
که از آن خاطرات دل نواز است
به می خانه(رها)راهی ندارم
به دنیای مجازی رهسپارم
در آن جا دوستان نازنینی
ز گل ها بهترو در انتظارم
علی میرزائی"رها"

خاطرات رفته

خاطرات رفته

وقتی همیشه ظلم و ستم حرف می زنند

پژمرده مردمند و ز غم حرف می زنند

شادی که کیمیا شود و آب زندگی

از خاطرات رفته، به هم حرف می زنند

"سیل است و قرض و هم وطنان واجب الزکات"

از قرض و وام و بانک و رقم حرف می زنند

جاری بود فریب و ریا بس که  بین  ما

همراه با دروغ و قسم حرف می زنند

بعضی چو من به گوشه ی عزلت نشسته اند

تنها،ز چشم و موی صنم حرف می زنند

وقتی که شعر گفته، ندارند قافیه

آهی چو من کشیده ز بم حرف می زنند

گاهی برای فخر فروشی به این و آن

از کاوه و تهمتن و جم حرف می زنند

بس فکر، در خیال شود خود به خود سخن

با خود" رها" قدم به قدم حرف می زنند

علی میرزائی"رها"  

خاطرات عید نوروز

خاطرات عید نوروز

علی رغم گرانی عید را در خانه می مانم

شود پتک ار گرانی در مقابل مثل سندانم

اگر شد یازده مه را به سالی روزه می گیرم

نباشم تا به فروردین خجل در نزد مهمانم

چو گردد سال نو پا می گذارم از قفس بیرون

زبس طعم رسوم عید مانده زیر دندانم

زتعطیلات عید و قریه و آموزگاریها

وشاگردان چو یاد آرم شود این شهر زندانم

من و دلدار بودیم و اتاق سرد نمناکی

چراغ والری اوراق املاء روی دامانم

حسن با "ت" وطن بنوشته بود و من چه بی پروا

وطن را خط زدم اما زکار خود پشیمانم

نمودم نذر شاگردان خود یک نمره از هر درس

به شرطی که به شوق آید شود گلنار جانانم

سماور کوک، قوری روی آن ،آوای سگ در اوج

نوای تار "شهناز"و "بهار اومد" زپورانم

دو چشمم سوی در بودی کنارم رادیو روشن

چه شبها،تا که فرداها سر آید درد هجرانم

زسال اول آموزگاری رفته خود عمری

ولی پیرانه سر از عشق آن گل رو پریشانم

نیالایم (رها) عید سعید باستانی را

به تشریفات زاید،حیف و میل آخر مسلمانم

علی میرزائی(رها)

خاطرات گذشته

خاطرات گذشته

ز روزگار و زمانه دل ِپُری دارم

ز خاطرات بد و خوب دفتری دارم

دریغ خاطره های بدم فراوانند

و خاطرات دل انگیز کمتری دارم

ز ماه ِکوزه به دوشی روان به چشمه ی آب

کنار قریه گمانم که دلبری دارم

اتاق سردی و والر و قوری چایی

سگ سفید سیه چشم بر دَری دارم

به روی کاغذ سیگار جمله ای باشرم

نوشته، تا شده در لای آجری دارم

دریغ جمله ی نا خوانده از قضا، لو رفت

چه شرم ها که به نزد برادری دارم

به یاد خاطره های گذشته است اگر

نه واتس اپ و نه لَینی،نه ویبری دارم

گمان کنم که (رها)بعد نیم قرن هنوز

سر کلاسم و با هوش مبصری دارم

علی میرزائی(رها)